تبليغاتX
معبد آناهیتا
من می خواهم تو با من به اوج بیایی پس زمین را رها کن و مقاوم باش
عاشقان روزتان مبارک روز عشق بر عاشقان مبارک

"به شما حکمی تازه می دهم که به یکدیگر محبت کنید"

با عرض معذرت فراوان به عزیزانم دوستان گلم واقعا این روز ها سرم شلوغه و نمی تونم براتون پیام بگذارم
برای بعضی ها تونستم در ضمن پستم هم دیر شد
معذرت می خوام عاشق همتونم همتون را دوست دارم و همیشه می خونم نوشته هاتون را
از دوست بگوییم که هر چه خوبیست از اوست
دوست هوایی است که نفس می کشیم یک پرنده است عشق ماست کودک کوچک خونه ماست همه چیز خود دوست است
دوست خداست و خدا عشق است هواست یک پرنده است یک بوسه است یک سکس گرم و پر حرارت است یک پسر است یک دختر است
خدا یک پیشی ملوسه  یک سوت بلبلی یک پسر شیطون من خدا را دوست دارم
من عشقم خونواده ام رشته تحصیلیم ایمیلم موهام لبم بدنم وجودم دوستام را دوست دارم
خدا نور است خورشید است ماه است خدا اون موجود خارق العاده ای نیست که انسان ها روحانی می فرمایند
خدا را روزی هزاران بار می بینی می بویی لمس می کنی عاشقش می شی براش گریه می کنی باهاش می خندی
 بهش اخم می کنی
دوستان نازنینم امروز اول از فرید می گم پسری که عاشقش هستم او مرا عاشق کرد و براش بی نهایت احترام غائلم
عجب صبری خدا بهش داد خودش خود صبر خداست
تو جامعه ای که متاسفانه به دختر به زن به چشم یک تفریح کالا نگاه می کنن
و جامعه هم پر از دختره پر از پارتنره
برای من صبر کرد من را آروم کرد رام کرد منی که افسار گسیخته شده بودم نا آرام و پر از هیجان های منفی شده بودم به هر مرد و نامردی وصل می شدم
امروز شعر ای بلبل عاشق را می شنیدم و اشکم جاری شد فرید بزرگترین ابر مرد صبور و عاشق دنیای من است
فرید عزیزم می دونم که وبلاگم را نمی خونی و من این پیام را برایت در کائنات می فرستم
روزی چندین بار در قلبم بهت می گم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم......
فرید عظمت باطنت به بزرگی عظمت ظاهرت هست
در شهری که مذهبیست و پسراش متعصب هستند و می گویند دختر باید آفتاب مهتاب ندیده باشه
به من دختری که هیجانی ترین آزاد ترین دختر دانشگاه بود دختری که همه می دونن دوست پسر داشته نه یکی نه دو تا 10 یا 12 تا
اما نمی دونم روح تو از کجا آمده در چه خونواده ای شکل گرفته
اما همون طور که من با دخترای اطرافم فرق دارم تو هم با پسرها فرق داری
فرید برام بزرگی و مقدس آرزومند آرزوهات هستم
دوستت دارم عزیزم
خوب چون روز عشاق بود برای عشق نازنینم نوشتم
حالا در مورد چیزهای دیگر می نویسم
اول این که از کوته فکری یک انسان پر از علم می نویسم
رییس دانشگاهمون با احترام فراوانی که برای ایشون غائلم
ایشون به من می گویند با پسرها تا کجا پیش رفتی مسائل جنسی و... هم داشتین
من: نه
فیلم سکسی هم دیدین
من: نه
من نمی دونم کجای دنیا نوشته دوست دختر دوست پسرها فقط برای سکس با هم هستند
عاطفه عشق در نظر بعضی ها مرده مدفون شده جایش را به سکس داده مخصوصا کسانی که مسن هستند
کسانی که خداشون تو آسموناست من خدایم زمینیست راجع به سکس بسیار صحبت کدم با پسرها
خوشبختانه عظیم ترین قسمت روحم را نفروختم سکس یک پرده نیست پرده بکارت
 سکس نزدیک شدن به عشقته سکس یکی شدن با کسیست که می تونی از اعماق قلبت دوستش بداری
واقعا نمی تونم متوجه بشم من به موقع سکس هم خواهم کرد
و سکسی کاملا رمانتیک
اما نه قبل از این که با کسی که واقعا دوست دارم باشم
سکس زیباترین پدیده است برای یکی شدن دو جسم دو روح
اما تو جامعه ما سکس را به یک تابو یک موضوع بد تبدیل کردن
من و پسر داییم از سکس با هم صحبت می کنیم
سکس نمی کنیم اما رابطه رمانتیک با هم داریم روحمون نزدیک است به هم
من در کنار اون که هستم بودن با یک عشق یک پسر را تقریبا تجربه می کنم
و برام خیلی جذاب و جالبه
من فرید را دوست دارم متفاوته متفاوت فکر می کنه
مطمئنم اونم دوستم داره
چشم ها گویا ترند چشم هاش نگاهش سکوتش حاکی از دوست بودنه از عشقه
هزاران بار نگاه مرا دیده مثل بیشتر پسرا می تونست بد رفتاری کنه
عکس العمل هایش زیبا و جالبه خیلی دوستت دارم با او چند کلمه صحبت کنم ازش بپرسم
چرا نگاهم می کرد آیا دوستم داره چه احساسی داره نسبت به من راجع به من چه فکری می کنه
و در نهایت ازش می پرسم دوست داره با هم باشیم
اگر گفت : آره می پرم تو بغلش و بهش می گم عاشقتم این عشق واقعیست
اگر گفت:نه می گم آرزو می کنم به عشقت برسی به اونی که واقعا دوستش داری  و با هم خوشبخت بشین تو یک مرد بزرگی و من بهت افتخار می کنم

دوستان نازنینم خیلی عوض شدم خیلی
خودمم باورم نمی شه اما این اتفاق واقعا دیشب افتاد
یک لحظه از تاریکی ترسیدم همیشه می گفتم بسم الله اما دیشب یک دفعه گفتم یا عیسی مسیح
خودمم شوکه شدم چون حتی زیاد راجع به عیسی معلوماتی ندارم نشنیدم سخن نمی گویم
تکه کلامم هم نیست
یک دفعه بر زبان آوردم یکهو رو صورتم یک نور عجیبی افتاد
اصلا یک معجزه یک اتفاق عجیب بود نمی دونم واقعا چی بود
خدایا بودن با تو را شاکرم شکر شکر شکر
ممنونم که مرا یک دختر آفریدی ممنونم که بهم دوست دادی بهم خونواده دادی بهم قلب دادی عشق دادی و..
بوسه پر حرارت عشق از لبی که واقعا دوستت داره را براتون  آرزو می کنم
دوستان نازنینم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:4  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
 

سلام به عزیزترین دوستانم

سوسولا دست نزنید النگو هاتون می شکنه

شب ها بیرون نخوابین مامانی دلش جوش می زنه

 

Jingle bells
jingle bells
jingle all the way!
O what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh
A day or two ago
I thought I'd take a ride
And soon Miss Fanny Bright
Was seated by my side;
The horse was lean and lank;
Misfortune seemed his lot;
He got into a drifted bank
And we
we got upsot
Jingle Bells
Jingle Bells
Jingle all the way!
What fun it is to ride
In a one-horse open sleigh
A day or two ago
the story I must tell
I went out on the snow
And on my back I fell;
A gent was riding by
In a one-horse open sleigh
He laughed as there
I sprawling lie
But quickly drove away
Jingle Bells
Jingle Bells
Jingle all the way!
What fun it is to ride
In a one-horse open sleigh
Now the ground is white
Go it while you're young
Take the girls tonight
And sing this sleighing song;
Just get a bob-tailed bay
two-forty as his speed
Hitch him to an open sleigh
And crack! you'll take the lead
Jingle Bells
Jingle Bells
Jingle all the way!
What fun it is to ride
In a one-horse open sleigh
   
 
آخر یافتم شعری که می خواستم

می دونین چرا اسمم را گذاشتم آناهیتا به ۳ دلیل

۱. این اسم را دوست دارم

۲. اسمی بود که بابام برام در نظر گرفته بود

۳. آناهیتا الهه رودخونه هاست و در رود آب وجود داره و آب منشا پاکی و زلالی هستش

و الهه هم زنیست که خود منشا عظمت خویشتن است و هیچ مردی به او معنا نداده بیکه بالاترین معنا

خودش است و اعتبارش به قدمت تاریخ است

تولد عشق دوست داشتن مرگ حق مسلم ماست پس چرا ازش می ترسیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:12  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 

سلام دوستان نازنینم ممنون از دعاتون
و من نتونستم 3 تا از امتحاناتم را پاس کنم این روزها بغض عجیبی راه گلویم را بسته
جاهایی که نباید گریه کنم اشکم جاری می شه و موقعی که تنهایم هر چی از اشک هایم خواهش می کنم که بیایند
و قلب آتش گرفته ام را خاموش کنم اصلا نمی دونم راجع به قلبم چی بگم
فکرش را بفرمایید عذاب وجدان شدید برای کار احمقانه ای که قبلا کردم دوست داشتن یکی از هم کلاسی هایم
و افتادن 3 درس اونم بینش آشغالی
دارم دق می کنم باورم نمی شه بینش آشغال را دوباره باید بخونم
تازه از دوستامم 1 ترم عقب موندم البته دوست که نبودن دشمن جون بودن
2 روز پیش وقت گرفتم برای ملاقات با رییس دانشگاه
از ساعت 3 اونجا بودیم تا ساعت 6:45 نوبت من شد
البته یک دوست خوب پیدا کردم رتبه 100 کنکور
بهم گفت اصلا نمی خوره بهت دانشجو باشی تیپت مثل بچه های راهنمایی هست
همه می رفتن پیش رییس دعوا کنن
و من با آرامش وارد اتاق شدم
سلام و خسته نباشید و از این حرف ها
یک کم که صحبت کردیم رییس دانشگاه فرمودن که دختر بسیار با شخصیتی هستی
و از تیپت هم می شه این نتیجه را گرفت که
مامان و بابات در ناز و نعمت بار آوردنت
خودشون لباس های تو را می شورند اطو می کنند و .........
و خونواده ات باید فرهنگی باشند که دختر به این مودبی دارند
و منم کلی تشکر کردم و راجع به مشکلم گفتم
ایشون فرمودند : هر انتظاری از من داشته باش به جز نمره
بعد اسمم را یادداشت فرمودن تا از این به بعد پیگیر نمراتم باشند
و فرمودند باید شاگرد اول ترم دیگر من باشم چون نسبت به بغیه هیچ کمبودی که ندارم
بلکه خیلی از بغیه بالاترم همه اش را ایشون فرمودند
بعد پرسیدن خوب بگو چرا درس نخوندی و من گفتم از اول سال افتاده بودم تو یک خط دیگر و
حواسم کاملا پرت شده بود و ایشون فرمودند به چی حواست پرت شد
من نمی خواستم بگم
اما ایشون فرمودند من جای بابات تو مثل دختر خودم
من هم فرمودم دوستی با پسرهای متعدد و..............
دیگه این که با دوست عزیزم مریم گلم رفتیم دانشگاه من
دوستم گفت چقدر بچه های اینجا بد تیپ و جواد هستن و من هم گفتم شما درست می فرمایید
و دوستم گفت بچه هاتون یخ هستن
و این جواد بازار ها خودشون را برای تو می گیرند منظورمون دخترا هستن
و من فرمودم اگر متشخص بودن که خودشون را نمی گرفتن
و فقط ایشون فرید جون را تایید کردن همونی که ما هم را دوست داریم و هیچ نمی گوییم
بعد به من گفت ای ول کایلین فرید جون قدش 2 متره تیریپ ورزشی و خوش تیپ
تقریبا کلاسمون مثل هم هست
در ضمن فرید جونم هم موبایل خریدن و یکی دیگر از پسرای کلاسمون
جالب این جا بود تا نزدیک من شدن هر دو تاشون موبایلشون را در آوردن
وای دوستان آنتونی عزیز من می گه شکست معنی نداره اما اگه قرار بود مثل من این درس نفرین شده را دوباره بخونه
اونم با اون استاد که همش از سکس اسلامی می گه
حالش به هم می خورد دیگه اینکه آزاده عزیز می گه فاصله ها مهم نیستن مهم اینه که ما
به موضوعی فکر کنیم
یعنی این که وقتی من به فرید جونم فکر می کنم فاصله ها از بین می رن
و ما در کنار همدیگریم
می دونین چرا می گم فرید جون مرا دوست داره
برای این که تمام مدت که با دوست پسرای قبلیم دوست بودم همش مراقب من بود همش حواسش به من بود
همش به من نگاه می کرد
حتی یکبار هم اومد به طرفم می خواست یک چیزی بگه اما دستاش را مشت کرد
و پشیمون شد و برگشت
همه دخترای دانشگاهمون از فرید خوششون می یاد
راستی آزاده جونم فرمودند مهم نیست دیگران در مورد تو چه فکری می کنند
مهم اینه که تو انسان باشی
در ضمن می خوام سمینار استاد سیدا هم بروم
و یک تبریک به خودم زبانم خیلی بهتر شده
و یک مورد دیگر این که دوستان من هر وقت نیاز به کتاب دارن می یان سراغ من
چون بچه پولدار ترین و ناز دردونه ترین بچه کلاس منم و هر کتابی که می خوام می خرم
و دیگران هم تا الآن از من سواری گرفتن اما من دیگه خر نمی شم
وقتی هانا کتاب می خواد 60 بار زنگ می زنه بهم که فراموش نکنم
و تو دانشگاه باهام دوسته
اما وقتی کتاب نخواد مثل یخ بهم نگاه می کنه
به نظر من یک خونواده خوب یک خونواده ای هست که بچه اش را همه جوره حمایت کنه
و خونواده ما دقیقا این جوریه
من مطمئنم حتی اگر اشتباهی مرتکب بشم و حامله بشم باز هم خونواده ام با تمام وجود پشتم هستن
اما دوستای دیگرم کوچکترین اشتباهی که می کنن
خونوادشون طردشون می کنن
یا زندانیشون می کنن
خوشحالم که چنین خونواده ای دارم
راستی دوستان کسانی که دماغ بزرگ دارن عاطفی تر از بغیه هستن
و در موقع ناراحتی هم خشن تر می شن
یک مورد با نک هم بگم بعد تموم
به بابام زنگ زدن که بره شهری که کار می کنه
بعد بابام هم فرمودن که با ایالات متحده جنگ فرمودن
و وضع داغون است به محض این که آبادانی به وجود آمد می آیم
اینم شوخی بابای من
این که می گم ما خیلی ثروتمندیم بیشتر ثروتمون عشقیست که در خونواده مون حاکمه
خدای بزرگ ازت ممنونم
قبلا با هر پسری که به هم می زدم کمتر از 24 ساعت با یکی دیگه دوست می شدم
بعد همش به مامان و بابام می گفتم شما عشق حالیتون نمی شه از هم طلاق بگیرین
خدایی مخم تابیده بود
اما حالا عشق را احساس می کنم
در ضمن رشته من فناوری اطلاعات هست

نازنینم نازنینم چه دعا بهتر از این خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق
مبادا هیچ غروبت غمناک

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 15:2  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
سلام دوستان نازنینم یک دنیا دلم براتون تنگ شده
اما به دلیل این که تموم امتحان های ترم اول دانشگاهم را گند زدم به معنای واقعی افتادم به جز معارف و آزمایشگاه
به احتمال زیاد تا 2 هفته دیگر نمی تونم بیام
اما امیدتون را از دست ندین من به تمومی آرزوهایم می رسم از ترم بعد وقعا جبران می کنم
می رم پیش شاگرد اول کلاسمون اسمش مهران هست
ریاضی نمره بیشتر از 13 نداشتیم آقا 19.5 شده ریاضیش را
فکرش را بفرمایید که نسبت فامیلی هم داشته باشیم
اونوقت من ریاضیم 6.5 شده باشه
از این ضایع تر نمی شد بشه فردام امتحان آمار داریم
واقعا نمی دونم چرا همه کارهایم را برای ثانیه آخر می گذارم
اما به قول آنتونی عزیزم: درست می شم ایشاالله
بابام هم فردا صبح می یاد الهی فداش بشم اگه بدونه لوس ترین دخترش چنین گندی زده چی می شه
دلم برای بابام یک ذره شده فکرش را بفرمایید که چه دختر بی مبالات و بدی هستم
خدایا مرا به راه راست هدایت فرما
خدایا معجزه کن که همه درس های افتاده ام یکهو پاس بشه
خدایا غلط کردم دفعه آخرم بود خواهش می کنم
دعای مرا بپذیر من غلط کردم توبه می کنم از تنبلی
از فردا روزی 8 ساعت درس می خونم فکرش  را بفرمایید از همه دوستام 1 سال عقب می مونم
تازه شاید فردا برم پیش فال گیر اما نه چه فایده داره
دوستان نازنینم واقعا دوستتون دارم اما تا سر عقل نیومدم وپیشرفتی حاصل نشد نمی تونم باز گردم
از راه دور همه شما نازنینانم را در آغوش می گیرم و می بوسم
خواهشا برای من دعا بفرمایید عزیزانم
تازه فکرش را بفرمایید تو این اوضاع ضایع فیلم یاد هندوستان کرده یعنی عشق
دیگه موندم به ساز دلم برقصم یا عقلم
دوستان نازنینم آنتونی می گوید:با وجود این که هرگز شما را از نزدیک ندیدم اما بین من وشما ارتباط روحی به وجود آمده
و من آرزو می کنم که شما دوستانم به همه آرزوهاتون برسین
تازه آنتونی هم چندین بار تا زیر صفر اوضاعش به هم ریخته اما باز هم خودش را کشیده بالا
خدایا بازم ازت می خوام مرا هر جور که قادری پاس کنی
فدای همه شما دوستانم بشم
یک شعر در پایان در مورد زن البته خیلی کوتاه
یک زن راز آسمونه یک زن آرامش جونه تو خونه 
یک زن راز کهکشونه حرفش حرف دل وجونه تو خونه

یک زن از خدا پرسید: چرا مرا دل نازک آفرید
خدا گفت:اگر تو نبودی کار من نیمه تموم می موند

راستی دوستان می دونین چرا وضع دوست دختر و دوست پسر تو همه دنیا به هم ریخته
اصلا زن ومرد انقدر وضعشون داغون شده میزان طلاق رفته بالا و از این حرف ها
چون ما سعی داریم برنده بازنده باازی کنیم نه برنده برنده
یک پسر که می یاد بهمون پیشنهاد دوستی می ده
ما هم زود می گیم نه که ضایع بشه و از این حرف ها
بعد واسه دوستمون تعریف می کنیم و به اون پسر می خندیم یا بر عکس
تا یکی از ما دو نفر عاشق اون یکی شد
اون تا می فهمه دم از جدایی می زنه
ما خودمون را جدا از هم فرض می کنیم در حالی که یک روحیم در کالبدهای مختلف
زن مردیست که آلت ندارد
و مرد زنیست که آلت برجسته دارد
ما باید در کنار هم باشیم تا خلا های هم را پر کنیم
خوب خیلی صحبت کردم دوستتون دارم مرا فرامش نکنید برام دعا هم بفرمایید
می بوسمتون
بای

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:19  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
سلام عزیزان دلم دوستان نازنینم

امروز یک متن زیبا برایتون هدیه آوردم و
به همه شما عزیزانم پیش کش می نمایم

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به همه کس داد
 و پاداش بسیار برد

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید
1.قلب تان را از نفرت پاک کنید
2.ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید
3.ساده زندگی کنید
4.بیشتر بدهید
5.کمتر توقع داشته باشید

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه می توانند
  از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند

خدا روز بدون رنج بدون خنده بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده
نداده است اما او توان پایداری در آن روزها و وعده تسلی پس از
اشک و چراغ راه را داده است

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند کمی از سرعت تان کم 
می کنند اما از جاده صاف پس از آن لذت خواهید برد زیاد روی
دست اندازها توقف نکنید به حرکت تان ادامه دهید

وقتی ناراحتید که به چیزی که می خواستید نرسیدید محکم
بنشینید و خوشحال باشید زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد به معنایش فکر
  کنید در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد
می دهد بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید

دوستان نازنینم
یک خاطره براتون می گم خاطره مربوط به یک خونواده است
یک خونواد ارمنی بودن پسر 12 سالشون مشکل پیدا می کنه
می برنش دکتر و دکتر بعد از چند آزمایش می گه : تو سر پسرتون لخته خون است
و متاسفانه حداکثر تا 6 ماه دیگر عمر می کنه
مامان و بابای این پسر به هر دکتر ماهری مراجعه کردن و جواب همه مشابه بود
مامانه هر روز صبح که از خواب بلند می شد
می رفت گوشش را می گذاشت جلوی دهن پسرش ببینه بازم نفس می کشه
یا دیشب تو خواب تموم کرده
بی قراری تو این خونه موج می زد تا اینکه
یکی از آشنایان بهشون گفت شما که پسرتون را این همه دکتر بردین
می گن تو مشهد حرم امام رضاست و امام رضا ایشالله پسرتون را شفا می ده
این خونواده دیدن همه درا رو زدن این در را هم می زنند
ایشالله فرجی بشه و پسرشون خوب بشه
می یان مشهد می رن هتل وسایلشون را می گذارند
و رهسپار حرم می شن
می دونین که توی حرم چهار گوشه ضریح گلدون گل است
و هر روز این گل ها را عوض می کنن
خلاصه می یان حرم و باباه  پسرش را از لابلای جمعیت رد می کرد
تا پسره برسه به ضریح و ضریح را بگیره
و از امام رضا شفاعت بخواد
همون موقع خادم های حرم مشغول تعویض گل ها بودن
گلدون را بر می دارن
تا ببرن و گل دیگری توش بزارن
که یکی دستش را دراز می کنه که گل پلاسیده را بر دارد
و گلدون از دست خادم رها می شه
می خوره روی شونه یک آقایی و
صاف می افته روی این  پسر 12 ساله
 که اومده بود شفا بگیره
بدبیاری پشت بدبیاری
پسر بیهوش می شه
مامان و باباش اون را می رسونن به بیمارستان
و تموم مدت غم و گریه در قلب هاشون موج می زنه
اومده بودن که شفا بگیرن اگه می دونستن ممکنه
چنین اتفاقی بیفته هرگز این کار را نمی کردن
شاید پسرشون
6 ماه دیگه عمر می کرد
اما حالا دستی دستی به سوی مرگ رفت
1 روز می گذره پسر بی هوشه
2 روز می گذره پسر بی هوشه
3 روز می گذره پسر بی هوشه
نزدیک غروب پدر و مادر این پسر کوچک را صدا می کنن
و می گن پسرتون بهوش آمد پدر و مادر به سرعت با نهایت عشق می رن
به دیدن گل نازنینشون
 این امانت الهی که فرصتش برای بودن
در حال تموم شدنه بهوش آمد
و دکتر گفت که از سر پسر باید عکس بگیرن
و  معجزه نزدیک است
و جواب نهایی دکتر اینچنین است :
تبریک تبریک تبریک خدا به عشقتون زندگی دوباره داد
لخته به قسمتی از مغز رفته که به پسرتون هیچ صدمه ای نمی زنه

همواره تاریک ترین ساعات شب امیدیست برای روشنایی دوباره
امید امید و امید
راز زندگانی بشر از ابتدای تاریخ تا کنون بوده هست و خواهد بود
اگر امید نبود زندگی هیچ نبود

حالا یک راز را هم بر ملا می کنم
اگر گفتین چرا همیشه آقایون صندلیی را انتخاب می کنن
که تسلط بیشتری به اطرافشون داشته باشه
مثلا وقتی می رین رستوران
مردها جایی می شینن که بیشتر محیط زیر نظرشون باشه
زیرا:این ارثیست از اجداد بدوی مون در زمان غارنشینی
مردها همواره رو به در غار می نشستن تا
تموم محیط را زیر نظر داشته باشن و از خونوادشون دفاع کنند
که اگر حیوون وحشیی یا دشمنی  حمله کرد
اون سریع متوجه بشه و از خانواده اش دفاع کنه
مردها هم همیشه در نا خود آگاه وجودشون از دشمن
ترس دارند در نتیجه فکر می کنند باید تموم محیط را زیر نظر داشته باشن
و جایی می شینن که بیشتر محیط را تحت کنترل داشته باشن

بدرود ای مردان و زنان غار نشین
دوستتان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 3:13  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
سلام دوستان نازنینم خوبین

 دانشکده ما خیلی ماه است
 رییس دانشگاهمون یک مرد فوق العاده خوب است
و به ما دانشجویان و نظراتمون ناراحتی هایمون بی نهایت احترام می گذارند
من کلی خوشحالم از اینکه اینجا درس می خونم
تازه همش این نیست دانشکده مون انواع امکانات را دارد
از کلاس های دانشگاهی بگیر تا کلاس موسیقی نقاشی
زبان کلاس های کامپیوتر کلاس مینیاتور سولفژ
احساس می کنی تو آمریکایی چون پر از امکانات است
در ضمن اگر با کسی کاری داشته باشی
مثلا استاد مشاور و این آدم را نشناسی
به هر کسی از افراد دفتری که بگی
فامیلش را بهت می گه
و اگر بگی که نمی شناسی این آدم را
دقیقا می برت جای دفتر استاد مشاور
و تو را به استاد مشاور معرفی می کنه
و استاد مشاور هم می گه بفرمایید تو دخترم
 سر گروه رشته ما هم که گل سر سبد دانشگاه هست
یک مرد متین پر حوصله و..
تازه گل کاری دانشگاهمون هم فوق العاده است
البته الآن که از گل خبری نیست
خودمون گلیم
 نگهبون ها هم گیر نمی دن
دیگه همین دیگه
 دوستان فکرش را بکنید که 3 ساعت پیش امتحان ریاضی داشتیم
 97% بچه ها تا ثانیه آخر نشستن آخرشم
وای عجب امتحانی بود تا دلتون بخواد سخت بود
تمام استادها به استاد ریاضیمون گفتن خیلی سخت گرفتین
حتی رییس دانشگاه  سر گروه رشته ما معلم حل تمرین ریاضی
بچه زرنگ های کلاسمون هم گفتن که می افتن اما امیدوارم هیچ کدوم نیفتیم
هممون دست از پا درازتر رفتیم بیرون اما مهم نیست
مهم اینه که استادمون مهربونه من که اعتقاد دارم کسی
را نمی ندازه هر امتحانی که داریم بچه ها بهم می گن
خوندی من می گم استاد مهربونه  امروز ثریا بهم گفت کایلین جان انقدر
روی این موضوع که استاد مهربونه حساب نکن
می گفتی استاد آزمایشگاه هم مهربونه
اما الآن می گه :یک عالمه از ما افتادیم
من:جدا !!!
ثزیا:آره حالا تو هم برو بپرس
امتحان ریاضیم را که دادم
 مثل شیر رفتم پیش استاد آزمایشگاه
من:سلام استاد خسته نباشین من افتادم به سلامتی؟
استاد:تو مرزی
من:وای استاد تو را خدا نگین فکرش را بکنید من چی جوری فوق دکترام را بگیرم
استاد:درس بخون
من:استاد من می خوام درس بخونم
استاد:می خوای فوق دکترا بگیری ؟؟!! آفرین !! آفرین!!!
من:آره استاد می خوام از یکی از دانشگاه های آمریکا فوق دکترا بگیرم
استاد:آفرین پس درس بخون
من:من می خوام درس بخونم  پیش استاد مشاور هم رفتم ازشون
پرسیدم که چه جوری درس بخونم؟ استاد مشاور هم گفتن این موضوع مربوط به ما نیست
استاد تو خارج اولین درسی که به دانشجویان می دن
اینه که چه جوری درس بخونن اون وقت تو ایران یاد نمی دهند
استاد: پس خارج هم بودی !!
من:نه استاد از تلویزیون دیدم
من:حالا استاد افتادم ؟
استاد:تو همیشه تو کلاس عقب می نشستی کار هم نمی کردی
من:آخه استاد اون دو تا دخترا از من خوششون نمی آمد
واسه همین منم عقب می نشستم
استاد :خوب با بغیه بچه ها هم گروه می شدی
من:آخه بغیه هم از من بدشون می یاد تازه ستاره هم از من خوشش نمی یاد استاد فکرش را بکنید
 استاد:خوب تو باهاشون خوب باش
من:استاد من که باهاشون کار ندارم اونا دوستم ندارن
من:استاد افتادم؟
استاد:حالا برو نمره ات تو مرزه
وای دوستان ببینین چه استاد جیگری داریم
من که خیلی دوستش دارم
البته همه استادامون جیگرن یعنی اخلاقشون جیگره
من که عاشق همشون هستم چون مطمئنم که خیلی خوبن
راستی بچه ها تقریبا با همه دخترای کلاسمون دوستم
تا 1 ماه با هم فوق العاده دوستیم
بعد 1 ماه دوستیمون کم رنگ می شه
نمی دونم ایراد کار از کجاست این موضوع
هم فقط در مورد من هستش
 امروز یکی از بچه ها ازم پرسید: مگر تو بچه  مشهدی؟
من:آره واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
دوستم:جدی فکر می کردم تهرونی هستی
من:چرا؟
دوستم:بهت می خوره تهرونی باشی
من:مگه تهرونی ها چه جوری هستن
دوستم:نمی دونم فقط متفاوتی
من:ok!!!
من هیچ وقت نمی خوام مطابق جمع باشم
مثلا وقتی یکی می گه :دنیا سخته
منم بگم: آره آره دقیقا دقیقا
یا بگه ما جوونا داریم تباه می شیم
منم بگم :آره آره دقیقا دقیقا
من بیشتر سعی می کنم تجربه کنم
اما من ایمان دارم دنیا سخت نیست
جوانان هم در رفاهند
فقط کافی است
چشمهاشون را بشویند و جور دیگر ببینن
مثل دست فروش نازنین
و دنیاشون را خودشون بسازند
و بهتره خونواده ها انقدر پا پیچ جوونشون نشن
یک چیزی که از تجربه ام راجع بهش سود گرفتم
هر چند ممکن بود اتفاق بدی بیفته اما منم
باهوشم همونطور که اون می خواست من را
 بپیچونه  من با
هوشم تقریبا اون را پیچوندم
که بهتره راجع بهش ننویسم
دوستان عزیز اگر احساس می کنین کسی داره شما را می پیچونه
و شما هم دوستش داشتین
نگین آره گوشام درازه واسه تو دراز ترش هم می کنم
اگر که فکر می کنید زرنگ بازیتون موجب می شه اون بره
 و این موضوع  بهتون عذاب وجدان می ده
بهش اجازه ندین که سریع
بپیچونتون کم کم بپیچین
هم ضربه ای که به شما می زنه کمتر می شه
هم اون آدم حوصه اش سر می ره و می گذاره و می ره
و شما هم بعدش کمی ناراحت می شین ولی اگر چشماتون را خوب باز کنید
می گین وای چه قدر خوب دنیا چقدر قشنگه
و خدا چقدر من را دوست داشت که مراقبم بود
و من دیر پیچیدم و اون رفت
راستی اینکه می گن سعی کنید
با اونایی که از خودتون بالا ترن رفت و آمد کنین واسه اینکه
شما هم می یاین بالا
اما هر چقدر هم با کلاس و بالا باشین
با آدمهایی که کلاسشون پایین تر از شما هست
باشین دقیقا می یاین
پایین و دقیقا یک قدم از اونا بالاترین
دلیلی که نمی خوام با بچه های دانشکده مون خیلی یکی
بشم همینه کلاس کارمون با هم متفاوته ممکنه خیلی هاشون درسشون از من بهتر باشه
اما کلاس کار من خیلی با بغیه متفاوته
و من حاظر نیستم از این بالا بیفتم پایین کلاس کار را
طبقه اجتماعی کلاس خونواده ای که توش هستی
امکاناتی که داری و میزان هوش و دیدی که نسبت به اجتماع داری
تشکیل می ده شاید نسبتا بعضی اوقات گاگول باشم
اما تا حالا هیچ دیواری واسه خودم نساختم
هر دیواری هم جلوم بوده شکستم
هر چند بعضی اوقات ضربه خوردم
مثلا نمی دونستم چرا به خانوم های بدکاره
به چشم بد نگاه می کنن
اما بعدبوسیله شکستن یک دیوار فهمیدم
می دونین یک زن بدکاره درد بسیاری
را تحمل می کنه این خیلی سخته که با هزار نفر سکس کنی
چون به همشون علاقمند می شی
و چون یک زن بدکاره واسه خودش ارزش قائل نیست
دیگران هم برای اون ارزش قائل نمی شن
اگر یک زن بدکاره را می شناسید دستش را بگیرید
و از تو لجنی که افتاده بکشینش بیرون
باور کنین به معنای واقعی این کار لجنه
فکر نکنین که خودم کردم و میدونم
از ده قدمی که باید از پله های لجن می رفتم
پایین تا بد کاره بشم
فقط از 3 تاش رفتم پایین
بعد خدا کشیدم بالا ونفس کشیدم
اما شکستن دیوار کار بزرگیست
و همه این کار را نمی کنن
البته فقط این دیوار پشتش لجن بود
بغیه دیوارها پشتش یک منظره زیبا بود
 
راستی آنتونی عزیز دل من می گه :
اگر نتونی به رویاهایت و خواسته ها و آرزو هایت
برسی مقصر فقط خودت هستی
که برای رسیدن به آرزوهایت تلاش نکردی

راستی می دونین اگر رویاهایتون را روی کاغذ
بنویسین 97% به آرزوها تون می رسین و اگر ننویسین
3% ممکنه به آرزوهاتون برسین
خوب می خوام آرزوهایم را بنویسم

می خوام این آرزوهام تا 10 سال دیگه بر آورده بشه
برای فوق لیسانس برم انگلیس
برای دکترا برم آمریکا
 وقتی که دارم فوق لیسانس  می گیرم
یک بنز آخرین مدل بخرم
وقتی کلاس اول راهنمایی بودم
تو تلویزیون ایران خونه های ثروتمندان آلمانی را نشان می داد
که یک مونیتور بزرگ touch pad داشت و با
انگشتت می تونستی همه خونه ات را کنترل کنی
حتی کنترل هم داشت که بری سفر
با کنترل چراغ ها را خاموش و روشن کنی
و هر کار دیگری
بعد هر روز صبح  که می رفتی دستشویی
انواع آزمایش ها را ازت می گرفت
و برای دکتر فامیلیت می فرستاد
من عاشق این خونه هستم
حتما باید تا 35 سالگی یکی از این خونه ها داشته باشم
یک هواپیمای شخصی هم که خوب لازم دارم
دیگه می خوام یک بیزینس بین المللی کامپیوتر هم داشته باشم
یک شرکت غول مثل مایکروسافت
عاشق اینم که دانشمند بشم به معنای واقعی کلمه
دیگه 1 هلی کوپتر هم لازم دارم
قایق تفریحی شخصی هم که لازمه تفریح هستش
می خوام کایت سواری هم یاد بگیرم
می خوام یک خونه تو ایتالیا داشته باشم
یک خونه هم تو یونان
یکی هم تو مصر داشته باشم
یک paint house تو برج صد طبقه در شهر نیویورک
لازم دارم
یک خونه هم تو آون لی
حتما باید داشته باشم
خونه آلمانم تو شهر برلین باشه
خونه انگلیسم حتما باید تو شهر لندن باشه خیلی نزدیک به هایت پارک باشه
دوستان وقتی بچه بودم یک مریضی نا شناخته گرفتم
واسه همین رفتیم لندن بعد هوا خوب بود و دوست داشتم برم جای دریاچه تایمز
 بازی کنم اما بابام نمی گذاشت
چون چند قدم که بر می داشتم می افتادم  حدودا 6 سال و نیم بودم
 دوست دارم اون شهر را
یک دوست هم داشتم اونجا اسمش
سیروس بود اسم برادر بزرگش داران بود
13 ساله که ازش خبری ندارم
خیلی پسر جالبی بود من که خیلی دوستش داشتم
امیدوارم یک روز باز هم ببینمش
دیگه این که

مرا عهدیست با جانان که شادی آن من باشد

هر اتفاقی که بیفته امکان نداره من ناراحت یا افسرده بشم
تازه باید یک قصر در کالیفرنیا هم داشته باشم
زیرا آنتونی رابینز هم در قصر کالیفرنیایش زندگی می کند
به جز اون باید زمینی تو جزایر بهشت بخرم
که نزدیک زمین آنتونی رابینز باشه

وای دوستان آنتونی عزیزم می گه:
شما شبیه کسی می شوید که با او زندگی می کنید

من که این طوری برداشت می کنم
دوستان تاثیر عظیمی در مورد شباهت دارند
پس ما باید مراقب این باشیم که چه کسانی دوستان نزدیک ما هستند
البته انتخاب همسر هم بی نهایت مهمه
راستی برنامه پر چونه به نظر من برنامه مفیدیست
زیرا راجع به چیزهایی صحبت می کنه
که هیچ کس دیگر صحبت نمی کند تقریبا
همه می گن ما زاییده هوس والدینمون هستیم
البته به نظر من 1000% غلطه
ما زاییده عشق خدا و والدینمون هستیم
اما امروز پر چونه می گفت که باید برای به وجود آوردن بچه گواهی بگیری
و گرنه این که آدم بچه درست کنه که آسونه
البته جدا از دردی که مامانش می کشه
و می گفت که از همه مامان ها و بابا ها نباید تشکر کرد
مامانی که 3 تا بچه معتاد داره 2 تاش تو زندانن
این مادر و پدر باید تنبیه بشن و من کاملا موافقم
مامان و بابا هایی سزاوار سپاس هستن
که بچه خوب تربیت می کنن
مثل مامان و بابای من
یک خانومی تلفن کرد و گفت:
آخه بچه دار شدن
جزء غریزه خانوم هاست
و اونم گفت سکس هم غریضه مردهاست
پس مردها به هر زنی که رسیدن سکس کنن
دقیقا درسته ما باید یاد بگیریم
چه طوری بچه دار بشیم از بچه مون مراقبت کنیم
تازه اون گفت نه این که اگر گواهی نداشتین و بچه دار شدین
بندازنتون زندان بلکه
واسه کسایی که گواهی بچه دار شدن دارن و بچه دار می شن
یک مزایایی به طور رایگان بهشون بدن
مثلا تحصیل رایگان
پیتزا رایگان
بنزین رایگان
دقیقا منم موافقم حتی برای عشق هم باید گواهی بگیری
ویولت جون یک شخصیتی به اسم دارسی را نوشته
بود که من متاسفانه کتابش را نخوندم بعد نوشته بودن
که این آدم ابراز عشق را بلد نبود
همه می دونن که من هم بلد نیستم
در نتیجه کلاس گواهی عشق هم لازمه باشه
و کلاس گواهی همسر داری
دقیقا همین جوری است
راستی هر کسی شعر شب کریسمس را بلده
که می گه جینگیل وی یک همچین چیزی لطف کنه
برام ایمیل کنه ایمیلم هست
venus_lutin2003@yahoo.com
ممنون می شم
آنتونی عزیز دلم می گه :
هدف باید اونقدر بزرگ باشه که رسیدن بهش محال به نظر برسه و
در ما شوق و هیجان ایجاد کنه

دارم می رم که به رویاهایم برسم
تا روزی دیگر بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:37  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
سلام به همه دوستان گلم
اصلا تو کار خدا موندم مرا با خوبان و از ما بهترون آشنا کرد
منظورم شما دوستان عزیزم هستین
راستی "من را می شناسی" عزیزم کی هستی تو
یک ایمیلی وبلاگی چیزی از خودت بنویس خوشگلم
وای دوستان نازنینم فکر کنید من امتحان دارم اما همه اش ذهنم یک جای دیگر مشغول است
یا به عشق می اندیشم یا به دختر دایی یا به خواهرام
به قول شاعر
هر دم از این باغ بری می رسد                                                     تازه تر از تازه تری می رسد
راستی میدونین سر کلاس استاد ریاضیمون همش حواسش به من است
که تو فکر نرم و به درس توجه کنم
یک دفعه خودش را کشت تا ذهن رویایی مرا سر کلاس بیاره
خیلی استاد خوبیست به من هم خیلی توجه می کنه
تموم خوبیش همینه دیگه نه شوخی کردم دانشمند است
راستی یک خاطره بگم
ما کلاس معارف اسلامیمون هم مختلط است
هیپ هیپ دانشکده ما خیلی توپه
بعد استاد
که یک خانوم است و مغزش هم پاره سنگ داره
داشت می گفت پسر و دختر نباید
تو یک اتاق با هم باشن چون حتی نفسشون رو سلول های
جنسیشون  تاثیر می گذاره
خلاصه ما هم گوش کردیم و آخر کلاس استاد داشت حضور غیاب می کرد
بعد گفت خانم فرید
داشته باشین که فرید آقاست
فرید هم نه گذاشت نه برداشت
گفت:استاد مثل این که نفسم تاثیرش را گذاشت
خلاصه فرید پسر شیطون کلاسمون است
منم دختر ترسوی کلاسمون هستم
اما معمولا ادای شیرها را در می آورم
این را همه می دونن
نمی دونم چرا اما نمی تونم با  پسرای دانشگاهمون رو در رو
صحبت کنم حول می شم

راستی آنتونی عشق من می گه:
هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود
او نیک می داند که باید تند تر از سریع ترین شیر بدود
 تا کشته نشود
هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود
او نیک می داند که باید تند تر از سریع ترین غزال بدود
 تا از گرسنگی نمیرد
مهم نیست که شیر هستید یا غزال بهتر است
با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید

دوستان نازنینم من امتحان دارم تو را خدا برام دعا کنید
یک کار هم پیدا کردم
به سلامتی اما امتحانم که تموم شد راجع بهش فکر می کنم

راستی دوستان قبلا تصمیم گرفته بودم تا فوق دکترا رشته ام را ادامه بدم
اما الآن مطمئن نیستم
دوستان گلم امشب یک فیلم بی نظیر دیدم
اسمش را نمی دونم خارجی بود
و من حرف هاشونم نمی فهمیدم
یک دختری بود موهاش شبیه موهای من بود
فرفری و پف آلود
بعد یک ملکه این دختر را انتخاب کرد به عنوان وارثش
دختره تقریبا 16 ساله بود
دختره هم اصلا حاظر نبود قبول کنه از همه اصرا از اون انکار
بعد قبول کرد
و ملکه به اون گفت که بعد از مدرسه اش باید بره قصر تا ملکه بهش
 آداب نشستن غذا خوردن راه رفتن رقصیدن و.. را یاد بدهد
آخر فیلم دختره یک پرنسس به تمام معنی شد و با دوست پسرش رقصید
چه رمانتیک بود این فیلم
دوستان راجع به رابطه جنس مخالف تو ایران نظری ندارین
به نطر من که افتضاحه
البته معمولا
مثلا یکی از دوستام بوسیله چت با یک پسری دوست شده
دختره مشهد هست پسره شیراز تا حالا حتی یکبار هم را ندیدن
اما دوستم آنچنان از عشقش دفاع می کنه
که فکر می کنی سال ها با هم زندگی کردن
دختره یک دختر سالمی است که
به هیچ دخانیاتی اعتیاد نداره
پسره حشیش می کشه تریاک می کشه
و غیره
منم که بهش می گم تو حتی یک بار دستش را نگرفتی
حتی اون را از نزدیک ندیدی
می گه نه عشق یک چیز دیگه است
فراتر از این حرفهاست
البته خودمم قبلا دقیقا همین جوری بودم
اما خدا را شکر شفا یافتم
امیدوارم که خدا دوستمم شفا بده
تا بیشتر از این داغون نشده
راستی یک مورد مهم را به جوانان باید بگویم
 که با مردی که خیلی با تجربه است به هیچ عنوان دوست نشین
چون هر چی می گه دروغه
و اون خیلی سریع تر از یک پسر عادی شما را می تونه منحرف کنه
جا داره از ناخدا حمید هم تشکر اختصاصی بکنم
ناخدای عزیز خیلی خوب و ماه هستین
هیپ هیپ ناخدا حمید
هیپ هیپ ناخدا حمید
دوستان این که من حواسم را به درسی که باید بخونم
متمرکز کنم برام سخته کسی راه حلی پیشنهادی نداره
راستی کی می دونه شاید منم
روزی پرنسس بشم
 راستی هر کسی شعر شب کریسمس را بلده
که می گه جینگیل وی یک همچین چیزی لطف کنه
برام ایمیل کنه ایمیلم هست
venus_lutin2003@yahoo.com
ممنون می شم
دوستان نازنینم قلب هایتان همیشه گرم و پر تپش باد بدرود تا روزی دیگر
دوستتان دارم
و در نهایت قسمتی از شعر فیلم اشک ها و لبخند ها
گشتم اکنون هفده ساله چه ساده ام بنگر
هر کس که بیند گوید چه ماهی من هم کنم باور

اون دختر کوچولوه هم می گه خورشید خوابید منم می رم بخوابم
نازنینانم شبتون خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:48  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
سلام به دوستان عزیزم
امروز با دختر دایی نازنینم صحبت کردم
دختر دایی خوشگلم برای اولین بار عاشق شده
عشقش را بهش تبریک گفتم و براش آرزوی موفقیت در عشق را کردم
بهم گفت تو اولین نفری هستی که می گی کار درستی کردم
آرزوم اینه که به عشقش برسه اما نگران روح پاکش هستم دوست دارم بتونم بهش کمک کنم
خدایا به من توان بده که آنچه را که می توام تغییر بدم
تغییر بدم
یادش به خیر در اولین عشق 17 سالم بود
بسیار دوستش می داشتم
شب ها خوابم نمی برد احساسی بس عجیب بود
هر چند عشق اون دروغ بود اون مرا به بازی گرفته بود
و من او را می پرستیدم
چقدر قشنگ بود اولین عشق اولین شوق پرواز
باور می کردی که خیلی بزرگی
که باید برای اون از خودت بگذری و با اون یکی شوی
اما هر بار که گذشتم او مرا کمتر دوست داشت
چه زیبایی تو ای عشق
دختر داییم می گه :چقدر نوجوونی زیباست
دوست داشتم اون موقع کنارش بودم و بهش می گفتم
.......................
دقیقا نمی دونم چی می گفتم
راستی مامان بابای دختر داییم هم عاشق شدن
داییم 20 سالش بود زن داییم 12 سالش بود
اما به بچه هاشون اجازه نمی دن با جنس مخالفشون دوست بشن
راستی یک موضوع جالب 90% تاکسی ها
یا تاکسی تلفنی هایی را که سوار می شم راننده اش با من پسر خاله می شه
من تو خیابون با کسی صحبت نمی کنم
اما به نظر من کار درستی نیست که سوار ماشین کسی بشی
و مثل یخ بنشینی

حالا یک مورد دیگر دکتر الهام الهی می گفت :
قدیما می گفتن ستون خونه تون را با عشق بسازید اما
این کار اشتباه است
اول با اون آدم فقط معمولی دوست بشین
اگر دیدین در کنارش احساس آرامش و امنیت می کنین
بعد خونه تون را بسازید ستون هایش را محکم کنید
پنجره هایتون را نصب کنید در ها را نصب کنید
سپس خونه تون را با عشق رنگ آمیزی کنید
عشق زیبایی خونه است نه پایه و اساس خونه
 مورد دیگر این که اگر می خوای خودت را بشناسی ببین دوستات کی هستند؟
چه خصوصیاتی دارند زیرا خودتون هم مانند دوستاتون هستین
راستی تصمیم گرفتم با یک پسر ایرونی آلمانی دوست بشم
قبلا می گفتن مردمان آلمانی خودخواه و مغرورن
اما من متوجه شدم حرف مردم غلط بود
وای راستی برام دعا کنید امتحان فیزیکم را نیفتم
اما حتی اگر بیفتم اجازه نمی دم کسی از من جلو بیفته
پا به پای همه حرکت می کنم
راستی یک مورد دیگر اگر گفتین چرا بین یک میلیارد تا مرد یا زن تو دنیا
همسرتون این خانم یا آقای مشخص است
زیرا انسان یک نیروی مغناطیسی داره که کسی که از همه بیشتر شبیه خودش است را
جذب می کند ممکنه بگین نه من به این خوبی هستم
اما همسرم این بدی ها را دارد
اما نکته جالب اینه که آدم هر بدی داشته باشه همسرش 200 برابر بیشتر
این بدی را دارد مگر اینکه کاملا گل باشید که
همسرتون بی نهایت خوب باشه
دقیقا در مورد من و دوست پسرام هم همین طور بود
هر اخلاق بدی را که داشتم اونا 200 برابر داشتن
در نتیجه تصمیم گرفتم که گل بشم تا با گل دوست بشم
من ارزشهایم دارای این ترتیب است
شما هم ترتیب ارزشیتان را برای خودتون مشخص کنید
تا احساس خوشبختی کنین
آنتونی رابینز می گه برای خوشبختی باید اولویت ارزش هایتان را مشخص کنین
1.سلامتی
2.عشق
3.امنیت
4.صمیمیت
5.موفقیت
6.شور و شوق
7. راحتی و آسایش
8. قدرت
9. آزادی
10. ماجراجویی

دوستت دارم و بیهوده پنهان می کنم
خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم

آهان آنتونی عشق من می گه:
موفقیت یعنی هر کاری که دلتان می خواهد
در هر زمان که دلتان می خواهد
با کمک هر کسی که دلتان می خواهد
و هر اندازه که دلتان می خواهد انجام دهید

من عاشق این جمله اش هستم
این جمله اش هم زیباست

اگر فکر کنید کاری را می توانید یا نمی توانید
 انجام دهید در هر دو  صورت درست فکر کرده اید

راستی یک داستان جالب و واقعی
سر کلاس ریاضی یکی از دانشجویان خوابیده بود
گذشت و زنگ خورد و اون دانشجو از خواب بیدار شد
و دید دو تا مسئله پای تخته نوشته شده
سریع تو دفترش یادداشت کرد
و رفت خونه تمام  هفته را  روی این دو تا مسئله فکر کرد
مسائل خیلی سخت بودند
و فکر کرد چون سر کلاس خوابیده درس را یاد نگرفته
اما به خودش گفت:
 این دلیل خوبی نیست برای اینکه از زیر درسش فرار کنه
در نتیجه تمام اون هفته را روی این دو مسئله فکر کرد
در پایان هفته جواب یکی از مسئله ها را پیدا کرد
و جلسه بعد رفت پیشاستادش تا جواب مساله را به استادش بده
وقتی دفترش را نشون استادش داد
استادش بسیار تعجب کرد
زیرا این دو سوال جزء سوال هایی بودند که حل نمی شدند
اما چون این پسر سر کلاس خوابیده بود
متوجه نشده بود که معلم گفته این دو سوال حل نشدنی هستند
در نتیجه تلاش کرد و از تلاشش نتیجه گرفت

راستی سایت آنتونی رابینز را به شما خوبان با نهایت عشق
بی پایانم تقدیم می کنم
www.tonyrobbins.com
www.robbinsresearch.com
خیلی دوستتون دارم
مخصوصا یکی که برام خیلی عزیز هست
شاتسی جون دوستت دارم
شاتسی جون دوستت دارم
شاتسی جون دوستت دارم
نهایت عشقم را با قلب پاکم به ایشون تقدیم می کنم
مرسی ناخدا حمید که مرا از وجود شاتسی جون با خبر کردین
می شه ایمیل شاتسی جون را بهم بدین ؟
می خوام این خانوم نازنین را الگوی خودم قرار بدم و همانند ایشون بشم
آنتونی می گه برای رسیدن به موفقیت باید الگو داشته باشی
شاتسی جون دوستت دارم
راستی چه جوری لیست دوستان نازنینم را درج کنم
یا بهشون لینک ثابت بدهم
دلم برای یک دوستی واقعی تنگ شده
جنسیت مطرح نیست دوست داشتن مطرحه
کی می تونه بدون دوست زندگی کنه؟
دستمون بندازیم دور شونه های هم و قدم به قدم با
هم حرکت کنیم حرف بزنیم بگیم بگیم بگیم
تا روحمون به آرامش برسه تا روحمون سیراب بشه
بعضی ها با آدم دوست هستند اما حتی تحویلت نمی گیرن

قراره 5 ساعت درس بخونم
و این کار را می کنم راستی یک کار پر در آمد سراغ ندارین؟؟

شور و اشتیاق کلید همه کارها من است

بدرود عزیزانم تا بار دیگر شما را در قلب خود دوست خواهم داشت

راستی کسی که تو دانشگاه دوستش دارم تقریبا این تیپی است به همین بزرگی و خوشگلی یک جوری شبیه اینه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 3:41  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
سلام دوستان نازنینم
امیدوارم درود بی کران مرا از راه دور پذیرا باشید

در سرزمین مجازی
حرف ها بسیارند و سکوت ها اندک
در سرزمین واقعی
سکوت ها بسیارند و حرف ها اندک

اول برای مامان و بابا های عزیز پیامی دارم
پیامی با عشق بسیار که ضربه بزرگی به من زد و
دوست ندارم هیچ کودکی دیگر در دنیا
از روی نا آگاهی خونواده اش  چنین ضربه ای بخورد
من سعی خودم را می کنم
تا این موضوع در سرزمین من
سرزمین ایران هرگز تکرار نشود
وقتی کلاس پنجم دبستان بودم و اندامم در حال تغییر بود
این اتفاق برایم افتاد
من به یک سوپر مارکت می رفتم و از اون جا لبنیات و پفک و چیپس می خریدم
فروشنده سوپر یک پیرمرد بود
که در محله شهره به خوبی بود
چندین بار به مامانم گفتم من نمی خوام برم خرید
مامانم می پرسید : چرا؟
من: دوست ندارم
مامانم:خوب چرا دوست نداری ؟
من:اون من را می بوسد
مامانم:خوب عزیزم چون تو هم سن نوه اش هستی تو را مثل نوه اش دوست دارد
و می بوسد
و
مامانم فکر می کرد به خاطر این که بیشتر بازی کنم این
حرف را می زنم
و هر دفعه می گفت اگر نری خرید حق نداری بازی کنی
و من باز هم می رفتم و تمامی این ناراحتی ها را تحمل می کردم
من را ناراحت می کرد چون بهم احساس خجالت و عذاب می داد
اون پیر مرد روی من خم می شد و به کارش می پرداخت
من نمی دونستم این کارها بد هست
تنها احساس خجالتی عظیم مرا فرا می گرفت و
برای همین نمی خواستم برم برای خرید
و رومم نمی شد به مامانم بگم
بالاخره بعد ازیک سال
مامانم : کایلین این مرد آدم محترمی است چرا نمی خوای بری خرید؟
 من:خیلی هم بی ادبه
و در این لحظه
مامانم :چه اتفاقی افتاده ؟
کایلین اون مرد چی کار کرده ؟
من  :چیز مهمی نیست فقط ازش خوشم نمی یاد
مامانم :هر اتفاقی که افتاده باید من بدونم
من:نمی خوام یعنی خیلی مسخره است اون من را بغل می کنه
مامانم :کایلین تو جای نوه اش هستی و برای این بغلت می کنه
مامانم:آیا اتفاق دیگری هم افتاده که من نمیدونم؟هر اتفاق کوچکی برام مهمه
آیا به بدنت دست می زنه؟
من:خوب شاید دوستم داره مثل نوه اش
مامانم : نه تمام کسانی که تو را دوست دارند
مثل بابات دایی هات و عمو هات همه تو را فقط می بوسند نه چیزی فراتر
آیا اون به بدنت دست می زند؟این موضوع برام خیلی مهمه؟
اگر تا حالا راجع به این موضوع سوال نکرده بودم
برای این بود که احساس  نمی کردم در خطر باشی
اما الان حس می کنم موضوع مهمه
می خوام بدونم چه اتفاقی افتاده؟ 
و می خوام تمام موضوع را به طور کامل تعریف کنی
فقط حقیقت را بگو
به طور کامل
من:خوب اون من را می بوسه !!!
سینه هایم را فشار می ده!!!
مامانم:وای  وای خدای من
مرتیکه کثافت
وای خدای من...........
دیگه چی کار کرد؟
من:خوب!!!! هیچی !!
مامانم :عزیزم اگر من داد می زنم و ناراحت می شم دلیل بر این نیست
که تو بدی عزیزم از داد زدن من ناراحت نشو
تو باید همه چی را به طور کامل بگی
من:خوب تو ناراحت می شی
مامانم:من از هیچ چیزی بیشتر از این ناراحت نمی شم
که کسی به تو یا یکی از بچه هام ضربه بزنه
دختر خوبم بغیه اش را هم بگو و اگر داد زدم نترس
داد من از روی حماقت خودمه که نفهمیدم که اون پیرمرد کثیف چی کار می کنه؟
بگو عزیزم گوش می کنم
من:خوب اون من را می بوسد و سینه هایم را فشار می ده!!!
مامانم :دیگه چی کار کرد؟
من:سکوت
مامانم:تا حالا اتفاق افتاده به وسط پایت هم دست بزند ؟
من:اوهوم!!!
مامانم :وای چرا به من نگفتی آخه چرا زودتر نگفتی
من:آخه تو می گفتی اون مرد خوبیه
مامانم:تو فقط گفتی من را می بوسد
و من فکر می کردم تو را مثل نوه اش دوست دارد
و فقط واسه همین تو را می بوسد
چرا نگفتی باهات این کارها را می کند؟
من:خوب فکر کردم چون من را دوست داره...
مامانم :تا حالا دیدی بابات یا دایی هایت با تو این کارها را بکنند
پس این دلیل دوست داشتن نبوده
................
و به توضیح بیشتر نیازی نیست
فقط برای آگاهی دوستان نوشتم که بتونند
ناراحتی های بچه هایشان را حدس بزنند تا وضع وخیم نشود
البته این موضوع به من ضربه بزرگی زد
و یک بار تو 3 سالگی هم برای خواهر کوچکم یک چنین اتفاقی داشت می افتاد
و من با توجه به تجربه ام تونستم به سرعت بفهمم و جلوی خطر احتمالی را بگیرم
نکاتی در مورد این موضوع
1. هرگز کودک کوچک خود را بتنهایی پیش پدربزرگش نگذارید
منظورم بچه زیر 15 سال است که قدرت دفاع ندارد
2.به هر پسر جوونی هر پیرمردی و هر مرد میانسالی
به طور کامل 100% اطمینان نکنید
و هر گریه و هر عدم علاقه بچه را نسبت به اون فرد کاملا جدی تصور کنید
مگر بعد از تحقیق بسیار
چه بسیار مردانی که با انگشت خود کودکی را اذیت کردن
و این موضوع هم برای کودکان پسر و هم دختر شما صادق است
من کسی را می شناسم که پسر بود و دوست پسر 4 سال بزرگتر از خودش اذیتش می کرد
از بچه ها بخواین به سرعت رابطه با این آدم ها را تموم کنند
خوب عزیزان موضوع مهمی بود و
من فکر کردم درسته که بهش اشاره کنم
موضوع دیگر هم
یک اتفاق کاملا واقعیست
یک روز اعضای یک خونواده شامل  تمام پسرها عروس ها دامادها و نوه ها می رن
باغ آقا بزرگ (پدر بزرگ)
تا اینجا همه چی عالیست
بعد از نهار
نوه ها که کوچولو وشیطون هستند می خواهند بازی کنند
و 3 تا از این بچه ها
بچه عروس بزرگ بودن
و یکیشون نوه دختریشون بود
عروس آقابزرگ به دختر آقا بزرگ می گه
تو برو بخواب بچه های من که توی باغ دارند بازی می کنند
بچه تو هم باشه
 من مراقبشونم
بعد از یک ساعت خبر خفه شدن نوه دختری توی استخر می یاد
و تحقیقات پلیس آغاز می شود
عروس این خانواده به خاطر انتقام خانوادگی
این بچه را
 به درون استخر پرت می کنه
و شاهد خفه شدنش می شه
(احتمالا روانی بوده)
عزیزانم
مراقب این غنچه های خندانتون باشین
عزیزانم در مورد کودکانتون به هیچ کس اعتماد نکنین
مگر مادرتون
البته خودتون بهتر می دونین
یک مورد دیگه هم هست
که تقریبا مورد اول به صورت حاد ترش
مردی که دوست داره با بچه ها سکس کنه
یا به اندام اونا علاقه داره
البته به صورت  مریضی باشه
و این مرد خدایی نکرده شوهرتون باشه
هرگز هرگز هرگز
بچه ای را با او تنها نگذارید
حتی اگر بچه هر دو تا تون
یا بچه مشترکتون باشه
زیرا اون مریض هست و دست خودش نیست
یکی از علایم این مریضی
اینه که شوهرتون براتون لباس کودکانه بخره
 از مدل های کودکانه خوشش بیاد
با بچه تون به صورت یک معشوق صحبت کنه
مثلا :بابایی عاشق پوست لطیف بدن توست
البته باید به روانشناس مراجعه کرد
امیدوارم که کسی چنین مشکلی نداشته باشه
 یک مورد دیگر اینه که دخترای عزیز و پسرای گل اگر هم جنس باز نیستید
"هم جنس باز مادر زاد به جنس خودش علاقه دارد"
هرگز با هم جنس خودتون سکس نکنین برای هوس
چون بعد عذاب وجدان عجیبی به سراغتون می آید
خوب
حالا می ریم سراغ عشق راز زندگی.
تقریبا جواب سوالم را یافتم
پرسیده بودم راز رابطه خوب عاشقونه چیست
اما متاسفانه نمی تونم بنویسم چون
ممکنه آقای مجرد زاده کرمانی
مترجم کتاب به سوی کامیابی از این موضوع
ناراحت بشوند و من نه تلفن ایشون نه نشانیشون را داشتم
برای اجازه گرفتن
اما خیلی خوشحال می شم اگر کسی ایشون را از نزدیک می شناسه
مرا با ایشون بیشتر آشنا فرمایند
 با ایشون ارتباط برقرار کنم و از آشناییشون لذت ببرم
و با دانشمندان دوست شوم
و اما در مورد عشق داستان های بسیاریست
و من یکی از این داستان ها را که در مورد ارزش والای عشق است
به شما دوستان گل و نازم تقدیم می کنم
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور
مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند
خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید
تنبیهی سخت تر از آتش و سیلو زلزله و قحطی و بیماری تنبیهی که نسل ها را
 سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آن که کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.پس خداوند دو کلمه
 "دوستت دارم"
را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده
نه گفته و نه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود.
 زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم به فرزند کند هنگامی که دو دلداده می خواستند
 کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند
آنگاه که انسان ها دو همسایه دو برادر دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه
احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند
زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود
از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شدند
و بعد....
کم کم سینه ها سرد شد روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد
دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت.آدم ها در خود فسردند
و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند :
چه شد که ما به این جا رسیدیم کدام نعمت از میان ما رخت بربست؟
و اندوه امانشان را برید خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه
اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات
"دوستت دارم"
را به ذهن و قلب آنها بازگرداند...
خدا را شکر که ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم
"دوستت دارم"

راستی می دونین تو دانشگاه ما بچه های کلاس ما لقب با شخصیت را کسب کردند
دو دلیل دارد
یکی اینکه اغلب بچه های کلاسمون با شخصیت و متین هستند
که هرگز با کسی دهن به دهن نمی کنند به کسی متلک نمی گویند
و به طور کلی خانم ها و آقایان دانشگاه هستند
و تموم استادها به این موضوع که کلاس ما بهترین
کلاس دانشگاه است اشاره کردند
بعد از کلاس ما کلاس مهندسی رتبه دوم را آورد
و موضوع دوم این که اگر هم چند نفر بد هستند
دیگران در برابر آنان صبوری می کنند تا کم کم آروم شوند و
این موضوع در دانشگاه نپیچد یعنی دقیقا همه ما حامی یکدیگریم
برام خیلی جالب است که کلاس به این خوبی وگلی داریم
و اینکه کائنات خواست من با چنین افراد نازنینی آشنا شوم
تعداد دخترهای کلاسمون 3 برابر پسرهاست
و پسرها هیچ وقت خیلی سریع تر از زمان تشکیل کلاس
درون کلاس نمی آیند و همه در حیاط یا سالن می مانند
و بسیار آروم و آقا هستند هرگز شوخی های خارج از حد کلاس نمی کنند
دانشگاه انسان ساز است و کلاس ما شخصیت ساز
و دختران کلاسمون خانم های خیلی گلی هستند
که سر کلاس به هیچ عنوان صحبت نمی کنند
اول سال تنها مشکلمون این بود
که پسرها سر کلاس تمام مدت صحبت می کردند
اما تازگی ها دیگر سر کلاس صحبت نمی کنند
من خیلی بچه های کلاسمون را دوست دارم
جالب اینه که همه مون تمام مدت با همیم
این گونه نیست که سر کلاس های مختلف از هم جدا بشیم
و دلمون برای هم تنگ می شه
گروه دختر و پسر کلاسمون از هم جدایند
یعنی با هم صحبت نمی کنند
فقط گهگاه برای یک کار خاص 2 یا 3 نفر
با هم به گفتگو می پردازند
من یکی از پسرهای کلاسمون را بسیار دوست می دارم
رفتارش با من خاصه
یک جورایی حواسش به من هست
و با من خیلی آروم برخورد می کنه
یعنی خیلی ظریف
نتونستم بفهمم چرا با من این گونه برخورد می کنه
و تازگی ها در قلب من عزیز شده
عزیز دلم شده
توی دفترم راجع به این گل پسر نوشته بودم
و یکی از دوستام برداشت و خوندش
منم خیلی ناراحت شدم
عزیز قلب من یک راز هست نباید کسی راجع به اون خبر می داشت
از دست خودم ناراحتم چرا دفترم را بهش دادم
البته برای موضوع دیگری دفترم را بهش نشون دادم
توی دفترم  آینده زندگیمون  را هم فرض کرده بودم
 دوستم  همه اش را خوند
ترجیح می دهم بمیرم تا کسی حریم شخصی ام را بشکند
از این جور آدم ها خوشم نمی یاد
کسایی که به حریم دیگران تجاوز می کنند
و افراد دیگری که ازشون خوشم نمی یاد
کسایی که فکر می کنند از همه برتر هستند
و به دیگران به دیده تحقیر نگاه می کنند
از نگاهش معلومه که بهت می گه تو
سوسک هم نیستی
امیدوارم هرگز جز این دو گروه نباشم

شما را به خدای مهربان و قدرتمندم می سپارم
خداوند پشتیبان شما و زندگی زیبایتان باد

سپاسگزار می شم که برای من و عشق نازنینم هم دعا بفرمایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 4:23  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 

و این یک داستان واقعی است از زندگی آنتونی رابینز استاد من
امیدوارم مفید باشه

یک روز هنگامی که پسرم جاشوا حدود 6 یا 7 سال داشت گریه کنان از مدرسه به خونه آمد
زیرا یکی از همکلاسی هایش از بالای  وسیله بازی سقوط کرده بود
و مرده بود

پهلوی او نشستم و گفتم پسرم می دانم چه احساسی داری .
دلت برای او تنگ می شود و باید همچین احساسی داشته باشی
اما یک نکته را هم باید بدانی که علت این احساس تو این است
که تو هم یک کرم درخت هستی
گفت:چی؟
و البته ذهنش تا اندازه ای منحرف شد
گفتم:یعنی مثل یک کرم درخت فکر می کنی
گفت:منظورت چیست؟
گفتم:در زندگی کرم درخت زمانی فرا می رسد که خیال می کند مرده است میدانی که آن کدام مرحله است؟
گفت:آه بله همان وقتی که رشته هایی را به دور خود می تند و در آن فرو می رود
گفتم:بله و اگر یک پیله را بشکافی چیزی در آن می بینی که
شبیه کرم نیست و بیشتر مردم از جمله خود کرم درخت فکر می کنند آن کرم مرده است
اما در واقع آن کرم نمرده است و در حال دگردیسی و تغییر شکل است
از چیزی به چیز دیگر تبدیل می شود
و تو می دانی که سر انجام به چه چیزی مبدل می گردد؟
گفت:بله به پروانه
گفتم:آیا کرمهای کوچک درخت که روی زمین هستند تبدیل آن کرم درخت به پروانه را می بینند؟
گفت:نه
گفتم :وقتی یک کرم درخت به صورت پروانه از پیله خارج می شود چه می کند؟
گفت:پرواز می کند
گفتم :بله درست است بال هایش را در نور آفتاب تکان میدهد و وقتی خشک شد شروع به پرواز می کند
در این موقع خیلی زیباتر از وقتی است که به صورت کرم درخت بود
آیا پروانه آزادی بیشتری دارد یا کرم درخت؟
گفت:پروانه خیلی آزادتر است
گفتم: آیا به پروانه بیشتر خوش می گذرد یا به کرم درخت؟
گفت:پروانه چون از اون بالا دنیا را قشنگ تر میبینه
گفتم:بله پروانه چون بال دارد و می تواند پرواز کند دنیا را وسیع تر و زیبا تر میبینه
من فکر می کنم دو ست تو هم بال دارد
بعد گفتم:ببین ما نباید تصمیم بگیریم که هر کسی چه موقع به پروانه تبدیل شود
شاید اصلا این کار در نظر ما غلط باشد اما خدا بهتر از ما می داند که هر کس را چه موقع به پروانه تبدیل کند
مثلا الآن زمستان است و تو ممکن است دلت بخواهد تابستان باشد
اما خواست خداوند چیز دیگری است و برنامه هایی دارد که درک آن برای ما مشکل باشد
ما باید به خداوند ایمان داشته باشیم و به خواست او راضی باشیم
زیرا او در خلقت پروانه از ما استادتر است
اگر ما به صورت کرم درخت باشیم ممکن است اصلا ندانیم در دنیا پروانه هم وجود دارد
زیرا آنها از بالای سر ما پرواز می کنند
اما باید بدانیم که پروانه ها هم وجود دارند
در این موقع جاشوا مرا بغل کرد و گفت:شرط می بندم که دوست من  پروانه خیلی زیبایی شده است

از وقتی این داستان را خوندم از مرگ نمی هراسم
امیدوارم در شما هم چنین تغییری ایجاد شود


راستی کی دابلیو میچل این مرد بزرگ را می شناسد؟
دابلیو میچل پسر بسیار زیبا خوشگل و خوش قامت و خوش تیپی بود
که

روزی هنگامی که سوار موتورش بود و در جاده  با سرغت بیش از 100 کیلومتر در بزرگراه حرکت می کرد
 چیزی در کنار جاده توجهش را جلب کرد
همین که رو برگرداند تا پشت سرش را نگاه کند دیگر دیر شده بود
فقط یک ثانیه و قت داشت که کاری بکند
یک کامیون ماک که در جلو حرکت می کرد
بطور ناگهانی ترمز کرد
و او بیدرنگ برای نجات جان خود موتور سیکلت را خواباند و روی زمین شروع به لغزیدن کرد
لغزیدنی که تمام شدنی نبود با حرکتی آهسته و فجیع به زیر کامیون لغزید
در پوش باک موتور سیکلت کنده شد و آنچه نباید بشود شد
بنزین بیرون ریخت و آتش گرفت
وقتی چشمانش را باز کرد روی تختخواب بیمارستان بود
احساس درد و سوزش می کرد
نه قادر به حرکت بود و نه جرات داشت نفس بکشد
سه چهارم بدنش به طرز وحشتناکی دچارسوختگی از نوع درجه سوم شده بود
 با وجود این دل به مرگ نداد
تلاش کرد به زندگی برگردد و در شغل خویش پیشرفت نماید
و بعد از چندی یک ضربه هولناکدیگر موجب شد
که برای تمام عمر از کمر به پایین فلج شود
اما این مر این پسر باز هم دست از آرزوهایش نکشید
اون عاشق یکی از پرستارهای زیبای بیمارستان شد
و تمام دوستانش به اون گفتند حماقت از این بالاتر نمی شه
آخه خودت و اون را با هم مقایسه کن
اما دابلیو دلسرد نشد
و اینک از جملات سوالی استفاده کرد
روزی چند بار عمیقا از خودش می پرسید
چطور می تونم با مری رابطه صمیمی تری برقرار کنم ؟
و بعد از یک سال با مری دوست شد
و دو سال بعد با هم ازدواج کردند و تا الآن زندگی خوبی دارند

راستی می دونین برای این که به خواسته هاتون برسین می تونین از خودتون سوال کنین
و چون مغز بزرگترین کامپیوتر دنیاست حتما جوابش را
برای شما پیدا می کند
مثل سوال دابلیو باید سوالاتتون مثبت باشه

حالا من یک سوال دارم راز عشق موفق و روابط عاشقونه موفق چیست؟
خوشحال می شم کمکم کنین
مخصوصا اونهایی که بلدند


خدا کند
 راهها همیشه بروی شما گشوده باشد
بادها پشتیبان شما باشند
آفتاب چهره شما را گرم کند و
باران بنرمی بر کشتزارهای شما ببارد
و بوسه های عاشقونه لب های شما را بوسه باران کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 4:23  توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده | 
 
گرمترین بوسه
کبوتر نامه بر
کتابخونه
نقشه دنیای من

اسناد تاریخی
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان