![]() |
![]() |
|
| من می خواهم تو با من به اوج بیایی پس زمین را رها کن و مقاوم باش |
|
عاشقان روزتان مبارک روز عشق بر عاشقان مبارک
"به شما حکمی تازه می دهم که به یکدیگر محبت کنید" با عرض معذرت فراوان به عزیزانم دوستان گلم واقعا این روز ها سرم شلوغه و نمی تونم براتون پیام بگذارم دوستان نازنینم خیلی عوض شدم خیلی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:4 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام به عزیزترین دوستانم سوسولا دست نزنید النگو هاتون می شکنه شب ها بیرون نخوابین مامانی دلش جوش می زنه
Jingle bells می دونین چرا اسمم را گذاشتم آناهیتا به ۳ دلیل ۱. این اسم را دوست دارم ۲. اسمی بود که بابام برام در نظر گرفته بود ۳. آناهیتا الهه رودخونه هاست و در رود آب وجود داره و آب منشا پاکی و زلالی هستش و الهه هم زنیست که خود منشا عظمت خویشتن است و هیچ مردی به او معنا نداده بیکه بالاترین معنا خودش است و اعتبارش به قدمت تاریخ است تولد عشق دوست داشتن مرگ حق مسلم ماست پس چرا ازش می ترسیم؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:12 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
سلام دوستان نازنینم ممنون از دعاتون نازنینم نازنینم چه دعا بهتر از این خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 15:2 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام دوستان نازنینم یک دنیا دلم براتون تنگ شده
اما به دلیل این که تموم امتحان های ترم اول دانشگاهم را گند زدم به معنای واقعی افتادم به جز معارف و آزمایشگاه به احتمال زیاد تا 2 هفته دیگر نمی تونم بیام اما امیدتون را از دست ندین من به تمومی آرزوهایم می رسم از ترم بعد وقعا جبران می کنم می رم پیش شاگرد اول کلاسمون اسمش مهران هست ریاضی نمره بیشتر از 13 نداشتیم آقا 19.5 شده ریاضیش را فکرش را بفرمایید که نسبت فامیلی هم داشته باشیم اونوقت من ریاضیم 6.5 شده باشه از این ضایع تر نمی شد بشه فردام امتحان آمار داریم واقعا نمی دونم چرا همه کارهایم را برای ثانیه آخر می گذارم اما به قول آنتونی عزیزم: درست می شم ایشاالله بابام هم فردا صبح می یاد الهی فداش بشم اگه بدونه لوس ترین دخترش چنین گندی زده چی می شه دلم برای بابام یک ذره شده فکرش را بفرمایید که چه دختر بی مبالات و بدی هستم خدایا مرا به راه راست هدایت فرما خدایا معجزه کن که همه درس های افتاده ام یکهو پاس بشه خدایا غلط کردم دفعه آخرم بود خواهش می کنم دعای مرا بپذیر من غلط کردم توبه می کنم از تنبلی از فردا روزی 8 ساعت درس می خونم فکرش را بفرمایید از همه دوستام 1 سال عقب می مونم تازه شاید فردا برم پیش فال گیر اما نه چه فایده داره دوستان نازنینم واقعا دوستتون دارم اما تا سر عقل نیومدم وپیشرفتی حاصل نشد نمی تونم باز گردم از راه دور همه شما نازنینانم را در آغوش می گیرم و می بوسم خواهشا برای من دعا بفرمایید عزیزانم تازه فکرش را بفرمایید تو این اوضاع ضایع فیلم یاد هندوستان کرده یعنی عشق دیگه موندم به ساز دلم برقصم یا عقلم دوستان نازنینم آنتونی می گوید:با وجود این که هرگز شما را از نزدیک ندیدم اما بین من وشما ارتباط روحی به وجود آمده و من آرزو می کنم که شما دوستانم به همه آرزوهاتون برسین تازه آنتونی هم چندین بار تا زیر صفر اوضاعش به هم ریخته اما باز هم خودش را کشیده بالا خدایا بازم ازت می خوام مرا هر جور که قادری پاس کنی فدای همه شما دوستانم بشم یک شعر در پایان در مورد زن البته خیلی کوتاه یک زن راز آسمونه یک زن آرامش جونه تو خونه یک زن راز کهکشونه حرفش حرف دل وجونه تو خونه یک زن از خدا پرسید: چرا مرا دل نازک آفرید راستی دوستان می دونین چرا وضع دوست دختر و دوست پسر تو همه دنیا به هم ریخته |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:19 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام عزیزان دلم دوستان نازنینم
امروز یک متن زیبا برایتون هدیه آوردم و دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به همه کس داد پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه می توانند خدا روز بدون رنج بدون خنده بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند کمی از سرعت تان کم وقتی ناراحتید که به چیزی که می خواستید نرسیدید محکم وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد به معنایش فکر دوستان نازنینم همواره تاریک ترین ساعات شب امیدیست برای روشنایی دوباره حالا یک راز را هم بر ملا می کنم بدرود ای مردان و زنان غار نشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 3:13 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام دوستان نازنینم خوبین
دانشکده ما خیلی ماه است راستی می دونین اگر رویاهایتون را روی کاغذ می خوام این آرزوهام تا 10 سال دیگه بر آورده بشه مرا عهدیست با جانان که شادی آن من باشد هر اتفاقی که بیفته امکان نداره من ناراحت یا افسرده بشم وای دوستان آنتونی عزیزم می گه: من که این طوری برداشت می کنم دارم می رم که به رویاهایم برسم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:37 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
اصلا تو کار خدا موندم مرا با خوبان و از ما بهترون آشنا کرد منظورم شما دوستان عزیزم هستین راستی "من را می شناسی" عزیزم کی هستی تو یک ایمیلی وبلاگی چیزی از خودت بنویس خوشگلم وای دوستان نازنینم فکر کنید من امتحان دارم اما همه اش ذهنم یک جای دیگر مشغول است یا به عشق می اندیشم یا به دختر دایی یا به خواهرام به قول شاعر هر دم از این باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد راستی میدونین سر کلاس استاد ریاضیمون همش حواسش به من است که تو فکر نرم و به درس توجه کنم یک دفعه خودش را کشت تا ذهن رویایی مرا سر کلاس بیاره خیلی استاد خوبیست به من هم خیلی توجه می کنه تموم خوبیش همینه دیگه نه شوخی کردم دانشمند است راستی یک خاطره بگم ما کلاس معارف اسلامیمون هم مختلط است هیپ هیپ دانشکده ما خیلی توپه بعد استاد که یک خانوم است و مغزش هم پاره سنگ داره داشت می گفت پسر و دختر نباید تو یک اتاق با هم باشن چون حتی نفسشون رو سلول های جنسیشون تاثیر می گذاره خلاصه ما هم گوش کردیم و آخر کلاس استاد داشت حضور غیاب می کرد بعد گفت خانم فرید داشته باشین که فرید آقاست فرید هم نه گذاشت نه برداشت گفت:استاد مثل این که نفسم تاثیرش را گذاشت خلاصه فرید پسر شیطون کلاسمون است منم دختر ترسوی کلاسمون هستم اما معمولا ادای شیرها را در می آورم این را همه می دونن نمی دونم چرا اما نمی تونم با پسرای دانشگاهمون رو در رو صحبت کنم حول می شم راستی آنتونی عشق من می گه: دوستان نازنینم من امتحان دارم تو را خدا برام دعا کنید راستی دوستان قبلا تصمیم گرفته بودم تا فوق دکترا رشته ام را ادامه بدم اون دختر کوچولوه هم می گه خورشید خوابید منم می رم بخوابم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:48 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام به دوستان عزیزم
امروز با دختر دایی نازنینم صحبت کردم دختر دایی خوشگلم برای اولین بار عاشق شده عشقش را بهش تبریک گفتم و براش آرزوی موفقیت در عشق را کردم بهم گفت تو اولین نفری هستی که می گی کار درستی کردم آرزوم اینه که به عشقش برسه اما نگران روح پاکش هستم دوست دارم بتونم بهش کمک کنم خدایا به من توان بده که آنچه را که می توام تغییر بدم تغییر بدم یادش به خیر در اولین عشق 17 سالم بود بسیار دوستش می داشتم شب ها خوابم نمی برد احساسی بس عجیب بود هر چند عشق اون دروغ بود اون مرا به بازی گرفته بود و من او را می پرستیدم چقدر قشنگ بود اولین عشق اولین شوق پرواز باور می کردی که خیلی بزرگی که باید برای اون از خودت بگذری و با اون یکی شوی اما هر بار که گذشتم او مرا کمتر دوست داشت چه زیبایی تو ای عشق دختر داییم می گه :چقدر نوجوونی زیباست دوست داشتم اون موقع کنارش بودم و بهش می گفتم ....................... دقیقا نمی دونم چی می گفتم راستی مامان بابای دختر داییم هم عاشق شدن داییم 20 سالش بود زن داییم 12 سالش بود اما به بچه هاشون اجازه نمی دن با جنس مخالفشون دوست بشن راستی یک موضوع جالب 90% تاکسی ها یا تاکسی تلفنی هایی را که سوار می شم راننده اش با من پسر خاله می شه من تو خیابون با کسی صحبت نمی کنم اما به نظر من کار درستی نیست که سوار ماشین کسی بشی و مثل یخ بنشینی حالا یک مورد دیگر دکتر الهام الهی می گفت : دوستت دارم و بیهوده پنهان می کنم آهان آنتونی عشق من می گه: من عاشق این جمله اش هستم اگر فکر کنید کاری را می توانید یا نمی توانید راستی یک داستان جالب و واقعی راستی سایت آنتونی رابینز را به شما خوبان با نهایت عشق قراره 5 ساعت درس بخونم شور و اشتیاق کلید همه کارها من است بدرود عزیزانم تا بار دیگر شما را در قلب خود دوست خواهم داشت راستی کسی که تو دانشگاه دوستش دارم تقریبا این تیپی است به همین بزرگی و خوشگلی یک جوری شبیه اینه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 3:41 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام دوستان نازنینم
امیدوارم درود بی کران مرا از راه دور پذیرا باشید در سرزمین مجازی اول برای مامان و بابا های عزیز پیامی دارم راستی می دونین تو دانشگاه ما بچه های کلاس ما لقب با شخصیت را کسب کردند شما را به خدای مهربان و قدرتمندم می سپارم سپاسگزار می شم که برای من و عشق نازنینم هم دعا بفرمایید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 4:23 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
و این یک داستان واقعی است از زندگی آنتونی رابینز استاد من یک روز هنگامی که پسرم جاشوا حدود 6 یا 7 سال داشت گریه کنان از مدرسه به خونه آمد پهلوی او نشستم و گفتم پسرم می دانم چه احساسی داری . از وقتی این داستان را خوندم از مرگ نمی هراسم
روزی هنگامی که سوار موتورش بود و در جاده با سرغت بیش از 100 کیلومتر در بزرگراه حرکت می کرد راستی می دونین برای این که به خواسته هاتون برسین می تونین از خودتون سوال کنین حالا من یک سوال دارم راز عشق موفق و روابط عاشقونه موفق چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 4:23 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
گرمترین بوسه کبوتر نامه بر کتابخونه |
| نقشه دنیای من |
|
| اسناد تاریخی |
|
بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|