![]() |
![]() |
|
| من می خواهم تو با من به اوج بیایی پس زمین را رها کن و مقاوم باش |
|
سلام دوستان نازنینم خوبین
دانشکده ما خیلی ماه است راستی می دونین اگر رویاهایتون را روی کاغذ می خوام این آرزوهام تا 10 سال دیگه بر آورده بشه مرا عهدیست با جانان که شادی آن من باشد هر اتفاقی که بیفته امکان نداره من ناراحت یا افسرده بشم وای دوستان آنتونی عزیزم می گه: من که این طوری برداشت می کنم دارم می رم که به رویاهایم برسم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:37 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام به همه دوستان گلم
اصلا تو کار خدا موندم مرا با خوبان و از ما بهترون آشنا کرد منظورم شما دوستان عزیزم هستین راستی "من را می شناسی" عزیزم کی هستی تو یک ایمیلی وبلاگی چیزی از خودت بنویس خوشگلم وای دوستان نازنینم فکر کنید من امتحان دارم اما همه اش ذهنم یک جای دیگر مشغول است یا به عشق می اندیشم یا به دختر دایی یا به خواهرام به قول شاعر هر دم از این باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد راستی میدونین سر کلاس استاد ریاضیمون همش حواسش به من است که تو فکر نرم و به درس توجه کنم یک دفعه خودش را کشت تا ذهن رویایی مرا سر کلاس بیاره خیلی استاد خوبیست به من هم خیلی توجه می کنه تموم خوبیش همینه دیگه نه شوخی کردم دانشمند است راستی یک خاطره بگم ما کلاس معارف اسلامیمون هم مختلط است هیپ هیپ دانشکده ما خیلی توپه بعد استاد که یک خانوم است و مغزش هم پاره سنگ داره داشت می گفت پسر و دختر نباید تو یک اتاق با هم باشن چون حتی نفسشون رو سلول های جنسیشون تاثیر می گذاره خلاصه ما هم گوش کردیم و آخر کلاس استاد داشت حضور غیاب می کرد بعد گفت خانم فرید داشته باشین که فرید آقاست فرید هم نه گذاشت نه برداشت گفت:استاد مثل این که نفسم تاثیرش را گذاشت خلاصه فرید پسر شیطون کلاسمون است منم دختر ترسوی کلاسمون هستم اما معمولا ادای شیرها را در می آورم این را همه می دونن نمی دونم چرا اما نمی تونم با پسرای دانشگاهمون رو در رو صحبت کنم حول می شم راستی آنتونی عشق من می گه: دوستان نازنینم من امتحان دارم تو را خدا برام دعا کنید راستی دوستان قبلا تصمیم گرفته بودم تا فوق دکترا رشته ام را ادامه بدم اون دختر کوچولوه هم می گه خورشید خوابید منم می رم بخوابم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:48 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام به دوستان عزیزم
امروز با دختر دایی نازنینم صحبت کردم دختر دایی خوشگلم برای اولین بار عاشق شده عشقش را بهش تبریک گفتم و براش آرزوی موفقیت در عشق را کردم بهم گفت تو اولین نفری هستی که می گی کار درستی کردم آرزوم اینه که به عشقش برسه اما نگران روح پاکش هستم دوست دارم بتونم بهش کمک کنم خدایا به من توان بده که آنچه را که می توام تغییر بدم تغییر بدم یادش به خیر در اولین عشق 17 سالم بود بسیار دوستش می داشتم شب ها خوابم نمی برد احساسی بس عجیب بود هر چند عشق اون دروغ بود اون مرا به بازی گرفته بود و من او را می پرستیدم چقدر قشنگ بود اولین عشق اولین شوق پرواز باور می کردی که خیلی بزرگی که باید برای اون از خودت بگذری و با اون یکی شوی اما هر بار که گذشتم او مرا کمتر دوست داشت چه زیبایی تو ای عشق دختر داییم می گه :چقدر نوجوونی زیباست دوست داشتم اون موقع کنارش بودم و بهش می گفتم ....................... دقیقا نمی دونم چی می گفتم راستی مامان بابای دختر داییم هم عاشق شدن داییم 20 سالش بود زن داییم 12 سالش بود اما به بچه هاشون اجازه نمی دن با جنس مخالفشون دوست بشن راستی یک موضوع جالب 90% تاکسی ها یا تاکسی تلفنی هایی را که سوار می شم راننده اش با من پسر خاله می شه من تو خیابون با کسی صحبت نمی کنم اما به نظر من کار درستی نیست که سوار ماشین کسی بشی و مثل یخ بنشینی حالا یک مورد دیگر دکتر الهام الهی می گفت : دوستت دارم و بیهوده پنهان می کنم آهان آنتونی عشق من می گه: من عاشق این جمله اش هستم اگر فکر کنید کاری را می توانید یا نمی توانید راستی یک داستان جالب و واقعی راستی سایت آنتونی رابینز را به شما خوبان با نهایت عشق قراره 5 ساعت درس بخونم شور و اشتیاق کلید همه کارها من است بدرود عزیزانم تا بار دیگر شما را در قلب خود دوست خواهم داشت راستی کسی که تو دانشگاه دوستش دارم تقریبا این تیپی است به همین بزرگی و خوشگلی یک جوری شبیه اینه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 3:41 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
سلام دوستان نازنینم
امیدوارم درود بی کران مرا از راه دور پذیرا باشید در سرزمین مجازی اول برای مامان و بابا های عزیز پیامی دارم راستی می دونین تو دانشگاه ما بچه های کلاس ما لقب با شخصیت را کسب کردند شما را به خدای مهربان و قدرتمندم می سپارم سپاسگزار می شم که برای من و عشق نازنینم هم دعا بفرمایید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 4:23 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
و این یک داستان واقعی است از زندگی آنتونی رابینز استاد من یک روز هنگامی که پسرم جاشوا حدود 6 یا 7 سال داشت گریه کنان از مدرسه به خونه آمد پهلوی او نشستم و گفتم پسرم می دانم چه احساسی داری . از وقتی این داستان را خوندم از مرگ نمی هراسم
روزی هنگامی که سوار موتورش بود و در جاده با سرغت بیش از 100 کیلومتر در بزرگراه حرکت می کرد راستی می دونین برای این که به خواسته هاتون برسین می تونین از خودتون سوال کنین حالا من یک سوال دارم راز عشق موفق و روابط عاشقونه موفق چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 4:23 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
برای شروع هر کاری منظور و هدفی لازم است و منظور من از راه اندازی این وبلاگ و هدفم این است که ای دوستان گل هم سن و سالم کتاب بسیار بخونین و زبان انگلیسی بیاموزید زیرا کتاب خوندن انسان را متحول می کنه یکی از کتاب هایی که مرا متحول کرد کتاب آنتونی رابینز بود جوون زیبایی که مغز خودش را به کار گرفت تا دنیایش را تغییر بده دنیایی که متعلق به خودش بود زندگی خونوادگی آنتونی زیر خط فقر بود و الآن آنتونی یکی از نبض های اقتصادی دنیاست دوستان آینده مال ماست نباید خودمون را دست کم بگیریم آنتونی تو قرعه کشی بانک برنده نشد بلکه با همت خودش زندگیش را زیر و رو کرد آنتونی کلاس دوم دبستان برای اینکه معلم علومشون را سوسک کنه تمام کتاب علومش را به خوبی خوند و یاد گرفت و معلمش بهش اجازه داد زنگ علوم آنتونی تو کتابخونه کتاب مطالعه کنه کدوم یکی از ما تو ۸ سالگی چنین کاری کردیم و چنین پشتکاری داشتیم؟ اما هنوز دیر نشده از امروز شروع کنیم اگه ۱۰ سالته یا ۹۰ سالته اگر می خوای آرزو هایت را بر آورده کنی از امروز شروع کن اول کتاب به سوی کامیابی ۲ آنتونی رابینز را بخرین بخونین آرزوهاتون را بنویسین و حرکت کنین آنتونی می گه: این روزها احساس می کنم تو رویا زندگی می کنم چون به همه آرزوهام رسیدم و این یعنی قدرت یعنی ثروت یعنی عشق از وقتی تغییر کردم دوستام را از دست دادم چون سرعت هایمون با هم متفاوت شده و اونا خودشون را به من نمی رسونن من هنوز تو کلاس دوستی پیدا نکردم که کتاب خون باشه و با هم بتونیم مرتبط بشیم مخصوصا پسرا که می گن "من از کتاب خوندن بدم می یاد" خوب عزیز من ما بلاخره باید پیشرفت کنیم یا نه اگه کتاب بخونی کم کم عاشق کتاب خوندن می شی و زبان انگلیسی قدم های ما را ۱۰۰ برابر سریعتر می کنه چون مرز ها را می شکنه من این روزها تو حسرت دوست دانشمندم دوست دانشمند:دوستی که به دنبال علم باشه و کتاب بسیار بخونه تو را خدا این دفتر شعر های عاشقونتون را ببندین بیاین به اوج ابرها علم بهترین عشق و بهترین شریک زندگی را به تو می رسونه همه چی کتاب درسی نیست عزیزم دوستم نازم کتاب بسیار بخون مرسی دوست دارم بای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 21:50 توسط آناهیتا الهه رودخونه ها دانشمند آینده |
|
|
گرمترین بوسه کبوتر نامه بر کتابخونه |
| نقشه دنیای من |
|
| اسناد تاریخی |
|
بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|