سلام دوستان نازنینم
امیدوارم درود بی کران مرا از راه دور پذیرا باشید
در سرزمین مجازی
حرف ها بسیارند و سکوت ها اندک
در سرزمین واقعی
سکوت ها بسیارند و حرف ها اندک
اول برای مامان و بابا های عزیز پیامی دارم
پیامی با عشق بسیار که ضربه بزرگی به من زد و
دوست ندارم هیچ کودکی دیگر در دنیا
از روی نا آگاهی خونواده اش چنین ضربه ای بخورد
من سعی خودم را می کنم
تا این موضوع در سرزمین من
سرزمین ایران هرگز تکرار نشود
وقتی کلاس پنجم دبستان بودم و اندامم در حال تغییر بود
این اتفاق برایم افتاد
من به یک سوپر مارکت می رفتم و از اون جا لبنیات و پفک و چیپس می خریدم
فروشنده سوپر یک پیرمرد بود
که در محله شهره به خوبی بود
چندین بار به مامانم گفتم من نمی خوام برم خرید
مامانم می پرسید : چرا؟
من: دوست ندارم
مامانم:خوب چرا دوست نداری ؟
من:اون من را می بوسد
مامانم:خوب عزیزم چون تو هم سن نوه اش هستی تو را مثل نوه اش دوست دارد
و می بوسد
و
مامانم فکر می کرد به خاطر این که بیشتر بازی کنم این
حرف را می زنم
و هر دفعه می گفت اگر نری خرید حق نداری بازی کنی
و من باز هم می رفتم و تمامی این ناراحتی ها را تحمل می کردم
من را ناراحت می کرد چون بهم احساس خجالت و عذاب می داد
اون پیر مرد روی من خم می شد و به کارش می پرداخت
من نمی دونستم این کارها بد هست
تنها احساس خجالتی عظیم مرا فرا می گرفت و
برای همین نمی خواستم برم برای خرید
و رومم نمی شد به مامانم بگم
بالاخره بعد ازیک سال
مامانم : کایلین این مرد آدم محترمی است چرا نمی خوای بری خرید؟
من:خیلی هم بی ادبه
و در این لحظه
مامانم :چه اتفاقی افتاده ؟
کایلین اون مرد چی کار کرده ؟
من :چیز مهمی نیست فقط ازش خوشم نمی یاد
مامانم :هر اتفاقی که افتاده باید من بدونم
من:نمی خوام یعنی خیلی مسخره است اون من را بغل می کنه
مامانم :کایلین تو جای نوه اش هستی و برای این بغلت می کنه
مامانم:آیا اتفاق دیگری هم افتاده که من نمیدونم؟هر اتفاق کوچکی برام مهمه
آیا به بدنت دست می زنه؟
من:خوب شاید دوستم داره مثل نوه اش
مامانم : نه تمام کسانی که تو را دوست دارند
مثل بابات دایی هات و عمو هات همه تو را فقط می بوسند نه چیزی فراتر
آیا اون به بدنت دست می زند؟این موضوع برام خیلی مهمه؟
اگر تا حالا راجع به این موضوع سوال نکرده بودم
برای این بود که احساس نمی کردم در خطر باشی
اما الان حس می کنم موضوع مهمه
می خوام بدونم چه اتفاقی افتاده؟
و می خوام تمام موضوع را به طور کامل تعریف کنی
فقط حقیقت را بگو
به طور کامل
من:خوب اون من را می بوسه !!!
سینه هایم را فشار می ده!!!
مامانم:وای وای خدای من
مرتیکه کثافت
وای خدای من...........
دیگه چی کار کرد؟
من:خوب!!!! هیچی !!
مامانم :عزیزم اگر من داد می زنم و ناراحت می شم دلیل بر این نیست
که تو بدی عزیزم از داد زدن من ناراحت نشو
تو باید همه چی را به طور کامل بگی
من:خوب تو ناراحت می شی
مامانم:من از هیچ چیزی بیشتر از این ناراحت نمی شم
که کسی به تو یا یکی از بچه هام ضربه بزنه
دختر خوبم بغیه اش را هم بگو و اگر داد زدم نترس
داد من از روی حماقت خودمه که نفهمیدم که اون پیرمرد کثیف چی کار می کنه؟
بگو عزیزم گوش می کنم
من:خوب اون من را می بوسد و سینه هایم را فشار می ده!!!
مامانم :دیگه چی کار کرد؟
من:سکوت
مامانم:تا حالا اتفاق افتاده به وسط پایت هم دست بزند ؟
من:اوهوم!!!
مامانم :وای چرا به من نگفتی آخه چرا زودتر نگفتی
من:آخه تو می گفتی اون مرد خوبیه
مامانم:تو فقط گفتی من را می بوسد
و من فکر می کردم تو را مثل نوه اش دوست دارد
و فقط واسه همین تو را می بوسد
چرا نگفتی باهات این کارها را می کند؟
من:خوب فکر کردم چون من را دوست داره...
مامانم :تا حالا دیدی بابات یا دایی هایت با تو این کارها را بکنند
پس این دلیل دوست داشتن نبوده
................
و به توضیح بیشتر نیازی نیست
فقط برای آگاهی دوستان نوشتم که بتونند
ناراحتی های بچه هایشان را حدس بزنند تا وضع وخیم نشود
البته این موضوع به من ضربه بزرگی زد
و یک بار تو 3 سالگی هم برای خواهر کوچکم یک چنین اتفاقی داشت می افتاد
و من با توجه به تجربه ام تونستم به سرعت بفهمم و جلوی خطر احتمالی را بگیرم
نکاتی در مورد این موضوع
1. هرگز کودک کوچک خود را بتنهایی پیش پدربزرگش نگذارید
منظورم بچه زیر 15 سال است که قدرت دفاع ندارد
2.به هر پسر جوونی هر پیرمردی و هر مرد میانسالی
به طور کامل 100% اطمینان نکنید
و هر گریه و هر عدم علاقه بچه را نسبت به اون فرد کاملا جدی تصور کنید
مگر بعد از تحقیق بسیار
چه بسیار مردانی که با انگشت خود کودکی را اذیت کردن
و این موضوع هم برای کودکان پسر و هم دختر شما صادق است
من کسی را می شناسم که پسر بود و دوست پسر 4 سال بزرگتر از خودش اذیتش می کرد
از بچه ها بخواین به سرعت رابطه با این آدم ها را تموم کنند
خوب عزیزان موضوع مهمی بود و
من فکر کردم درسته که بهش اشاره کنم
موضوع دیگر هم
یک اتفاق کاملا واقعیست
یک روز اعضای یک خونواده شامل تمام پسرها عروس ها دامادها و نوه ها می رن
باغ آقا بزرگ (پدر بزرگ)
تا اینجا همه چی عالیست
بعد از نهار
نوه ها که کوچولو وشیطون هستند می خواهند بازی کنند
و 3 تا از این بچه ها
بچه عروس بزرگ بودن
و یکیشون نوه دختریشون بود
عروس آقابزرگ به دختر آقا بزرگ می گه
تو برو بخواب بچه های من که توی باغ دارند بازی می کنند
بچه تو هم باشه
من مراقبشونم
بعد از یک ساعت خبر خفه شدن نوه دختری توی استخر می یاد
و تحقیقات پلیس آغاز می شود
عروس این خانواده به خاطر انتقام خانوادگی
این بچه را
به درون استخر پرت می کنه
و شاهد خفه شدنش می شه
(احتمالا روانی بوده)
عزیزانم
مراقب این غنچه های خندانتون باشین
عزیزانم در مورد کودکانتون به هیچ کس اعتماد نکنین
مگر مادرتون
البته خودتون بهتر می دونین
یک مورد دیگه هم هست
که تقریبا مورد اول به صورت حاد ترش
مردی که دوست داره با بچه ها سکس کنه
یا به اندام اونا علاقه داره
البته به صورت مریضی باشه
و این مرد خدایی نکرده شوهرتون باشه
هرگز هرگز هرگز
بچه ای را با او تنها نگذارید
حتی اگر بچه هر دو تا تون
یا بچه مشترکتون باشه
زیرا اون مریض هست و دست خودش نیست
یکی از علایم این مریضی
اینه که شوهرتون براتون لباس کودکانه بخره
از مدل های کودکانه خوشش بیاد
با بچه تون به صورت یک معشوق صحبت کنه
مثلا :بابایی عاشق پوست لطیف بدن توست
البته باید به روانشناس مراجعه کرد
امیدوارم که کسی چنین مشکلی نداشته باشه
یک مورد دیگر اینه که دخترای عزیز و پسرای گل اگر هم جنس باز نیستید
"هم جنس باز مادر زاد به جنس خودش علاقه دارد"
هرگز با هم جنس خودتون سکس نکنین برای هوس
چون بعد عذاب وجدان عجیبی به سراغتون می آید
خوب
حالا می ریم سراغ عشق راز زندگی.
تقریبا جواب سوالم را یافتم
پرسیده بودم راز رابطه خوب عاشقونه چیست
اما متاسفانه نمی تونم بنویسم چون
ممکنه آقای مجرد زاده کرمانی
مترجم کتاب به سوی کامیابی از این موضوع
ناراحت بشوند و من نه تلفن ایشون نه نشانیشون را داشتم
برای اجازه گرفتن
اما خیلی خوشحال می شم اگر کسی ایشون را از نزدیک می شناسه
مرا با ایشون بیشتر آشنا فرمایند
با ایشون ارتباط برقرار کنم و از آشناییشون لذت ببرم
و با دانشمندان دوست شوم
و اما در مورد عشق داستان های بسیاریست
و من یکی از این داستان ها را که در مورد ارزش والای عشق است
به شما دوستان گل و نازم تقدیم می کنم
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور
مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند
خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید
تنبیهی سخت تر از آتش و سیلو زلزله و قحطی و بیماری تنبیهی که نسل ها را
سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آن که کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.پس خداوند دو کلمه
"دوستت دارم"
را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده
نه گفته و نه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود.
زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم به فرزند کند هنگامی که دو دلداده می خواستند
کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند
آنگاه که انسان ها دو همسایه دو برادر دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه
احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند
زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود
از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شدند
و بعد....
کم کم سینه ها سرد شد روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد
دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت.آدم ها در خود فسردند
و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند :
چه شد که ما به این جا رسیدیم کدام نعمت از میان ما رخت بربست؟
و اندوه امانشان را برید خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه
اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات
"دوستت دارم"
را به ذهن و قلب آنها بازگرداند...
خدا را شکر که ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم
"دوستت دارم"
راستی می دونین تو دانشگاه ما بچه های کلاس ما لقب با شخصیت را کسب کردند
دو دلیل دارد
یکی اینکه اغلب بچه های کلاسمون با شخصیت و متین هستند
که هرگز با کسی دهن به دهن نمی کنند به کسی متلک نمی گویند
و به طور کلی خانم ها و آقایان دانشگاه هستند
و تموم استادها به این موضوع که کلاس ما بهترین
کلاس دانشگاه است اشاره کردند
بعد از کلاس ما کلاس مهندسی رتبه دوم را آورد
و موضوع دوم این که اگر هم چند نفر بد هستند
دیگران در برابر آنان صبوری می کنند تا کم کم آروم شوند و
این موضوع در دانشگاه نپیچد یعنی دقیقا همه ما حامی یکدیگریم
برام خیلی جالب است که کلاس به این خوبی وگلی داریم
و اینکه کائنات خواست من با چنین افراد نازنینی آشنا شوم
تعداد دخترهای کلاسمون 3 برابر پسرهاست
و پسرها هیچ وقت خیلی سریع تر از زمان تشکیل کلاس
درون کلاس نمی آیند و همه در حیاط یا سالن می مانند
و بسیار آروم و آقا هستند هرگز شوخی های خارج از حد کلاس نمی کنند
دانشگاه انسان ساز است و کلاس ما شخصیت ساز
و دختران کلاسمون خانم های خیلی گلی هستند
که سر کلاس به هیچ عنوان صحبت نمی کنند
اول سال تنها مشکلمون این بود
که پسرها سر کلاس تمام مدت صحبت می کردند
اما تازگی ها دیگر سر کلاس صحبت نمی کنند
من خیلی بچه های کلاسمون را دوست دارم
جالب اینه که همه مون تمام مدت با همیم
این گونه نیست که سر کلاس های مختلف از هم جدا بشیم
و دلمون برای هم تنگ می شه
گروه دختر و پسر کلاسمون از هم جدایند
یعنی با هم صحبت نمی کنند
فقط گهگاه برای یک کار خاص 2 یا 3 نفر
با هم به گفتگو می پردازند
من یکی از پسرهای کلاسمون را بسیار دوست می دارم
رفتارش با من خاصه
یک جورایی حواسش به من هست
و با من خیلی آروم برخورد می کنه
یعنی خیلی ظریف
نتونستم بفهمم چرا با من این گونه برخورد می کنه
و تازگی ها در قلب من عزیز شده
عزیز دلم شده
توی دفترم راجع به این گل پسر نوشته بودم
و یکی از دوستام برداشت و خوندش
منم خیلی ناراحت شدم
عزیز قلب من یک راز هست نباید کسی راجع به اون خبر می داشت
از دست خودم ناراحتم چرا دفترم را بهش دادم
البته برای موضوع دیگری دفترم را بهش نشون دادم
توی دفترم آینده زندگیمون را هم فرض کرده بودم
دوستم همه اش را خوند
ترجیح می دهم بمیرم تا کسی حریم شخصی ام را بشکند
از این جور آدم ها خوشم نمی یاد
کسایی که به حریم دیگران تجاوز می کنند
و افراد دیگری که ازشون خوشم نمی یاد
کسایی که فکر می کنند از همه برتر هستند
و به دیگران به دیده تحقیر نگاه می کنند
از نگاهش معلومه که بهت می گه تو
سوسک هم نیستی
امیدوارم هرگز جز این دو گروه نباشم
شما را به خدای مهربان و قدرتمندم می سپارم
خداوند پشتیبان شما و زندگی زیبایتان باد
سپاسگزار می شم که برای من و عشق نازنینم هم دعا بفرمایید